دوست داشتن تو شده یه تکلیف.شده آش کشک خاله.همونی که بخوری پاته نخوری پاته.یا مثل خیلی چیزای دیگه که نمیشه ولش کرد.مثل...
بذار یه کلمه ی خوب براش پیدا کنم.............. اعتیاد
نظرت چیه؟ تعبیر جالبیه.نه؟
حرف زدن با تو با اینکه اصلا برام خوشایند نیست اما درست مثل یه آرام بخش عمل میکنه. مثل دیاسپام.مثل...نمی دونم همونایی که زیاد استفاده می کنی. همونایی که هر دفعه تورو یه عمر از من دور تر می کنه.
احساسم به تو پارادوکس غریبی داره.دوستت دارم ولی حالم ازت به هم میخوره. میخوام پیشم باشی ولی نمی تونم تحملت کنم دوست دارم باهات حرف بزنم اما حوصلتو ندارم...
شایدم دارم به خودم دروغ میگم. شاید هنوز مثل بچگی دلم نمی دونه چی میخواد نمی دونه چی دوست داره.
اما این احساس این پارادوکس غریب دیگه شده یه عادت.عادتی که نمی شه ترکش کرد چون... ترک عادت موجب مرض است.
ولی من هنوز به عکس العمل های تو عادت نکردم. به بی توجهی بی تفاوتی و بی علاقگی تو عادت نکردم و می دونم که هنوز خیلی چیزای دیگه مونده که باید بهش عادت می کردم و نکردم.
این روزا نمی مونن. این روزا داره تموم میشه.باید خودم رو ترک بدم. تو هم میری. یعنی باید بری. مثل همیشه.مثل همه ی اونایی که یه روز باید برن.مثل همه ی عادت هایی که ندارم. مثل همه ی عادت هایی که نکردم.
اما بعضی وقتا بهتره که آدم به عادت نکردن عادت کنه.

+ نوشته شده در دوشنبه 27 آذر1385ساعت 2:22 PM توسط ستایش |