اون رودخونه رو میبینی که از وسط دشت رد میشه.اون پیچ رودخونه رو پشت اون خونه ی کوچولو میبینی.خب من عشقم رو سر اون پیچ پیدا کردم.داشت ماهی می گرفت.تا اون وقت مردی به این زیبایی ندیده بودم.تنها بود و تنهایی آدم ها رو زیباتر می کنه. پدر و مادر من مزرعه ای داشتن که خیلی دور نبود.من پشت بوته ها قایم میشدم . مردی که قرار بود شوهرم بشه نگاه می کردم.آخه من فوری دلم خواست که باهاش ازدواج کنم. از همون لحظه ی اولی که دیدمش ماهی های رنگارنگ صید می کرد.اونها رو یک لحظه توی گودی دستش نگه می داشت و بعد دوباره می انداختشونتوی آب.دستهای پهن و انگشتهای کلفت و خیلی بلند داشت. تو رویای من قلبم بین این دستها می تپید.آخه نیم رخش آز بین بوته ها خیلی زیبا و دیدنی بود.با هم صحبت کردیم.من خندوندمش و اون کم کم ماهی گیری رو فراموش کرد.
درباره ی ازدواجمون خودش زیاد نمی دونست موافقه یا نه.مردد بود.ممکن بود یه قرن همین طور مردد بمونه. من کاری کردم که تردیدش طولانی نشه. ما با هم ازدواج کردیم. شب اول ازدواجمون من ترکش کردم.
پیش بینی آینده نبوغ رایجیه.همه ی زن های عاشق این استعداد رو دارن. ما همیشه می دونیم با کی ازدواج می کنیم. میدونیم یا حس می کنیم و می دونیم چه زندگی با شوهرامون خواهیم داشت.
ولی گاهی عشق به قدری قویه که آدم نمی تونه هیچ کاری بکنه.ممکنه آدم با چشمهای باز به سمت بدبختی خودش بره. شب ازدواجمون من فهمیدم که چه زندگی در انتظارمه. فهمیدم توی این زندگی من مثل یه ماهی بیرون از آب خواهم بود. تقصیر اون نبود. معمولا تو این ماجراها هیچ کس مقصر نیست. فقط دوتا آدمن که نمی تونن و نخواهند تونست در شرایط یکسان با هم زندگی کنن.
هوا برای ماهیگیر خوبه نه برای ماهی.
..................
آدم حسود فقط وقتی خیالش راحت میشه که معشوقش بمیره. اینطوری مطمئن میشه که دیگه صاحب اونه.
همه گرفتارند، کریستین بوبن
+ نوشته شده در شنبه 4 آذر1385ساعت 9:6 PM توسط ستایش |