ما می خواهیم غضروف گوشمان را سوراخ کنیم، اما مامان نمی گذارد.
ما می خواهیم درس بخوانیم، اما منتظر جواب اقامتمان هستیم.
ما می خواهیم کلاس تنیس برویم، اما پول نداریم.
ما شدیدا پول لازم می باشیم اما با پدر قهر هستیم.
ما دوست داریم خودمان را دچار عشق مجدد بکنیم، اما نمی شود.
ما به دوست هایمان که با Love Boy Friend هایشان ازدواج می کنند حسودی می کنیم، اما چاره نیست.
ما دلمان می خواهد کله ی دختران مطلقه را که به طرز عجیبی شبیه Lucky Lock هستند را بکنیم، اما چه فایده.
ما می خواهیم به جای این دختران خوشبخت که شوهرهای بسی خوشتیپ و بسی بسی پولدار می کنند باشیم، اما نیستیم.
ما دوست داریم شبیه دافی های دلاری شویم، اما استحقاقش را نداریم.
ما می خواهیم رانندگی کنیم، اما هجده سالمان نمی شود.
ما می خواهیم مثل گذشته عشوه شتری بیاییم و دلبری کنیم، اما نمی توانیم.
ما دوست داریم دیگر کسی به ما نگوید یخ و تفلون هستیم، اما باز می گویند.
ما مشددا طالبیم پاریس هیلتون را با آن هیکل لاغر مضحک خفه کنیم، اما دستمان نمی رسد.
ما می خواهیم دهان کسانی را که وبلاگمان را فیلتر کرده اند سرویس کنیم، اما دچار کمبود جربزه هستیم.
ما...
ما بسی خسته و تنگدل می باشیم، شما چطور.
+ نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387ساعت 0:0 AM توسط ستایش