فندک رو داد دستم. گفت: پ ن۱:سخت نگیر گلم. مثل همیشه یه قصه بود فقط.
_یالا دیگه
_چی کار کنم؟!
_دستم رو بسوزون
_برای چی؟!
_می خوام هر وقت به زخمش نگاه می کنم یادت بیافتم. می خوام توی همه ی لحظه هام باشی. نمی خوام حتی یه لحظه فراموشت کنم. فهمیدی؟ حالا روشنش کن.
_اگه نباشه، یادم نمی افتی.
_بد قلقی نکن ستایش. معلومه که می افتم، اما...
بهش نگاه کردم. توی چشماش پر از اشتیاق بود. چشمام رو بستم و فندک رو روشن کردم و بردم طرف دستش. یه آه کوتاه کشید. نگاهش کردم. گفت:
_سوزوندی بی انصاف
_لوس نشو. خودت گفتی.
_قربونت برم بازم می گم. این زخم که چیزی نیست.
نگاهی به دستش انداختم. عاشق دستاش بودم. پوست زمختش ملتهب شده بود. گفتم:
_حالا که چی؟
_جاش می مونه. جای سوختگی همیشه می مونه. حالا دستت رو بیار.
_من! نه. حرفشم نزن.
_اذیت نکن ستایش. تو قول دادی.
_قول ندادم دستم رو بسوزونی.
_باید همیشه یادم باشی. حتی وقتی پیشت نیستم.
_مگه قراره بری؟
_نه نه نه. حالا به هر دلیلی که از هم برای یه مدت خیلی کوتاه جدا شدیم. دستت رو بدم ستایشم. همه باید بدونن تو مال منی.
دستم رو دراز کردم و باز چشمامو بستم. سوزش اذیتم می کرد. پلکام رو فشار دادم. تموم شد. چشمام رو باز کردم. گفت:
_سوخت؟
سرم رو به علامت تایید تکون دادم.
_الهی بمیرم... الهی قربون دستای سفیدت بشم... می کشمت اگه بفهمم کسی دستت رو گرفته.
دستم رو گرفت و جای زخم رو بوسید. با بی تفاوتی گفتم:
_من خوش زخمم. جاش میره.
نگاهم کرد... گفت:
_یعنی می خوای بگی فراموشم می کنی؟
_نه... می خوام بگم این زخم سطحیه. هر چی باشه یه روز پاک میشه. اون تویی که فراموش می کنی. من زخم عشق تو رو روی قلبم گذاشتم. اونجا تنها جایی که هیچ وقت پاک نمی شه.
---------------------------
+ نوشته شده در شنبه 5 مرداد1387ساعت 2:42 AM توسط ستایش