سخته
قبول کن خیلی سخته
بعد از سه سال
سه سال عقد بستگی و اندی قبل از آن
و بسی مکافات
یکی وسط جمع میگه:سکه هارو از حلقومش می کشم بیرون
_غلط می کنه مهریه رو تمام و کمال نده.
_شده با قاضی ساخت و پاخت کنم،می کنم برای اینکه این آشغال آدم بشه.
ترو خدا بسه.
یه قلب این وسط له شده
یه آدم اینجا خورد شده
یه دختر...
اسم مهریه رو نیارین.کسی مهریه نمی خواد.فقط یکی بیاد توضیح بده بگه چرا؟
بگه به چه حقی؟
پس تکلیف اون حرفا چی میشه؟
اون ابراز علاقه ها. من بی تو میمیرم، تو زندگی من هستی،خدا تورو به من هدیه داد ...
نگو بی خیال.
بگو چه طوری یه مرد،مرد که نه یه نامرد.بعد ازسه سال عشق و عاشقی کارش به جایی رسید که پیغام پسغام بده:دیگه نمی خوامت.
حتی نیومد تو چشاش نگاه کنه و بگه:ببین عزیزم! من بی شرفم.بعد از سه سال که می گفتم میمیرم برات حالا می خوام بگم گ_________________ه خوردم.
احمقایی مثل من گفتن:مردا همه مثل همن.
لبخند زد و گفت:نگو ستایش.اون با همه فرق داره.
آره.فرق داشت. بی شرف تر بود. نامرد تر بود. پست تر بود
حیف اسم مرد.حیف مفهوم مردی.
از مردی فقط یه آلت ت______________لی کذایی مونده.
گریه می کرد و می گفت:کاش مرده بود ستایش. کاش مرده بود.
اگه مرده بود تا آخر عمرم براش گریه می کردم.
اما حالا این بی وفایی رو کجای دل باید جا داد.
آخه چه طوری تونست؟ جواب چی رو داد؟ نون نمکی که خورده بود؟
کاش آدم از خدا نترسه و فحش مرده و زنده و خواهر و مادر نثارش کنه.
اما آخه چه فایده.
این دل دیگه دل نمیشه. این درد دیگه تمومی نداره.
خونشون مثل خونه ی عزادار بود.باباش گریه می کرد. همه گریه می کردن.
بابام از زبونش چه حرفایی که نزد.
نه______________________نه________
اینا مهم نیست.به خدا مهم نیست.
مهم همون احساسی بود که با خفت مرد.
همون عشقی که خیلی بزرگ بود خورد شد و مرد.
می گفت:خودش بیاد بهم بگه.باهام حرف بزنه. قانعم کنه.
کاش دردش رو به خودم می گفت.راحت تمومش می کردم.
اما نکرد.جنمشو نداشت.آدمش نبود. می دونست حرفی برای گفتن نداره.
رفت.
به درک که رفت.
اما اینجا دیگه آخر خطه.
............................................
حیف اسم مرد. حیف مفهوم مردی
که روی جنسی بذارن که همه ی اعتماد به نفسش توی آلت ت___________لیش جمع شده.
_____________________________
+توقع همچین پستی رو داشتین؟
پست قبل مقدمه بود.
+ نوشته شده در جمعه 2 آذر1386ساعت 1:3 AM توسط ستایش |