اون ستاره رو می بینی گوشه ی آسمون؟قشنگه.نه؟ می گفتی هر وقت اون ستاره داشت چشمک میزد،بدون من دارم به تو فکر می کنم. خندم میگیره.جالب اینجاست که همون موقع هم خندیدم.تو فقط اخماتو کردی تو هم و گفتی:تو هیچ وقت منو باور نمی کنی.
.........ستارهه الآنم داره چشمک میزنه.
خدارو شکر که هیچ وقت باورت نکردم.
_______________
صبح بود.مامانم اومد بالای سرم و گفت:بیداری عزیز دلم؟
_اهوم
_من دارم میرم بیرون. دوست دارم.(بوس)
_هه.یکی دیگه هم اینو میگفت. همه دروغ میگن.
فقط خندید.موبایلشو برداشت،بوسم کردو...رفت.
_______________________________
چه جالب.20تیر امسال رو پاک فراموش کردم. انگار دارم با نبودش کنار میام. هیچ احساس کینه ای نسبت بهش ندارم.چون اون هیچ وقت منو گول نزد.من خودم خواستم. این خصلت زنای عاشقه. از توی دام عشق افتادن لذت می برن،ازعذاب کشیدن،نرسیدن.
چه رنج شیرینی.وقتی مال تو نیست. وقتی که حتی خدا دیدنش رو توی خواب ازت دریغ می کنه. وقتی شبا با خیالش به خواب میری و صبحا با فکرش از خواب بلند میشی.
من میشناختمش. می دونستم دوسم نداره.تردید داشت. برای همین اول من عاشقش شدم و بعد ترکش کردم. حتی بهم نگفت صبر کنم. این موضوع خوشحالم کرد. من عشق رو می خواستم برای جدایی. لذت بزرگیه،شجاعت می خواد. من داشتم. با لبخند باهاش خداحافظی کردم. انقدر نسبت به من بی تفاوت بود که حتی از این جدایی خوشحالم نشد.
همون شب خدا رو شکر کردم. عشق من پاک تر از اون بود که دچار روزمرگی بشه.
روزهای بعد مردای دیگه ای توی زندگی من میان اما کسی جای اون رو نمی گیره.اون توی قلب من می مونه.
من هنوز منتظرم..... هنوزم بزرگترین آرزوم اینه که حتی برای چند ثانیه صدای نفساشو بشنوم.بازم به دروغ بهم بگه "به خدا دوست دارم جوجم". این دروغ به اندازه ی همه ی دنیا خوشحالم می کنه.
دوست دارم بهش بگم:
یه نفر،یه جایی،یه روزی... تموم آرزوش لبخند تو بود.
پس تو هم
یه جایی،یه روزی... با یه لبخند یادش کن.
____________________
_بدون عشق...زندگی ممکنه؟
_خب آره.اتفاقا زندگی راحت تره.
_شما کدوم رو ترجیح میدین؟
_من؟!خب...کسی توی زندگی من هست که حاضرم به خاطرش ازدواج نکنم.
_اونم حاضره؟
_اون؟...خب می دونی.یه مرد هیچ وقت نمی تونه ازدواج نکنه.
_چرا ازدواج نمی کنین؟
_من هیچ وقت به ازدواج با اون فکر نمی کنم.اون 17ساله داره زندگی میکنه. از زنش،بچه هاش و زندگیش راضیه. من نیومدم که یه زندگی 17ساله رو به هم بزنم.اما به همین که می تونم باهاش صحبت بکنم راضیم. شاید از من بدت بیاد اما... عشقه دیگه.
********
دلم سوخت،خیلی. ازش بدم نیومد.اون مرد...همسرش،بچه هاش. ما آدما چه سرنوشت عجیبی داریم.همیشه بین عشق و خوشبختی باید یکی رو انتخاب کرد؟!؟ باز با خودم فکر کردم
"بدون عشق...زندگی ممکنه"؟
__________________
چند شب پیش شب آرزوها بود.من تورو از خدا خواستم، تو چی؟
_________________________
روز بابایی مهربون خودم و همه ی بابایی های مهربون حال و آینده مبارک.![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه 6 مرداد1386ساعت 11:39 PM توسط ستایش |