+از من رمیده ای و من ساده دل هنوز/ بی مهری و جفای تو باور نمی کنم/ دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این/ دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم +من چیزی از نامردی نمی دونم. اگر بلد بودم نه دیگه دلم می سوخت. نه حال و روزم این بود.
فکر خیانتت دیوانه ام می کند.
اما از تو در عجبم،
کدام نیرویی ماورایی اینقدر بی شرمانه یاریت داد.
کاش وقاهت چشمانت را از نزدیک می دیدم.
کاش صدای قهقه ی مستانه ات را آن شب از نزدیک می شنیدم.
واله و شیدای چه کسی شدی که صداقتم را، عشقم را، امیدم را فروختی.
من جز مدارا با تو چه کردم.
چقدر بی هوا نابودم کردی.
تو حتی لکنت زبانم را نشنیدی، تپش قلبم را نفهمیدی.
شب های بی قراری و انتظار پشت خط تو چه طور بر من گذشت.
شاید تلفن را قطع کنی و جواب دل ساده ام را بدهی.
من حتی به یک دلجویی کوتاه هم قناعت می کردم.
اما تو حاشا کردی.
دلت حتی ذره ای هم برایم نسوخت.
دلت!
امان از دلت.
باور کرده بودمش.
این ماهیچه ی کوچک با من چه ها که نکرد.
چند شب پیش از آن 5شنبه(۱۸/۰۷) خواب بی وفایی ات را دیده بودم.
وقتی از خواب پریدم نماز شکر خواندم.
همه ی آنها خواب بود و من در حالی که نفس نفس می زدم لبخند روی لب هایم نشست.
چه زود خوابم را تعبیر کردی نامرد.
چشمم بی شرمی نگاهت را باور نکرد.
مثل دلم که بی وفایی ات را باور نمی کند.
دل است دیگر.
اما من مکالمه های طولانی و پی در پی ات را باور کردم.
و کثافت بودن بی حد و اندازه ات را.
همین طور حماقت خودم را در عشق نسبت به تو.
تو به التماسم اهمیتی ندادی.
من می خواستم معترف ضیافت های شبانه ات شوی.
شاید داغ عشق ننگینت کمتر بر دلم سنگینی کند.
ولی تو با بی تفاوتی هر اتهامی را رد کردی،
مرا هم پس زدی؛
و من ماندم دادگاهی که در ابتدا در آن شاکی بودم و...
حالا متهم به فریب خوردگی.
میان علامت سوال های بی شمار،
که چرا با من چنین کردی؟
من از دستت دادم
یا کس دیگری تو را از من گرفت؟
......
بدون تو هم می شود نفس کشید بهترینم.
اما... به سختی.
+ نوشته شده در سه شنبه 30 مهر1387ساعت 8:28 PM توسط ستایش |
می دانی گلم!
تو حیف شدی
اگر داوران این نقش آفرینی ماهرانه ات را می دیدند.
قطعا برنده ی جایزه ی اسکار تو بودی.
اما حیف که جز من
کسی شاهد بازی فریبنده ات نبود.
بازی چشم ها و لب ها.
+ نوشته شده در شنبه 27 مهر1387ساعت 12:58 PM توسط ستایش |
خب عزیزم
با عدم احتساب دقیق دقیقه ها
فکر می کنم همین موقع ها بود
که زنگ می زدم و پشت خطت می ماندم.
تا صبح که خواب به چشمم نیامد.
بعد از آن هم که انکار خونسردانه ات دردی را دوا نکرد.
و من از آن شب تا به الآن
مدام با خودم فکر می کنم
پس آن حرف ها
آن حرف ها
آن حرف های قشنگ
چه بلایی سرشان آمد؟!
چه بلایی سر من آمد؟!
با من در خودت چه کردی؟!
چه طور کنارم گذاشتی؛ بی هیچ دلیلی.
در عرض چند ساعت چه طور من را فروختی.
من این همه پستی را چه طور در تو ندیدم.
چه طور باورت کردم.
نه
تو فقط به من بگو
فقط بگو
چه طور ترکم کردی؟!
+ نوشته شده در جمعه 26 مهر1387ساعت 0:54 AM توسط ستایش
بگذارید ما که رستگار نشدیم؛ در نتیجه امسال را غیر حضوری می خوانیم. لطفا ما را در این مهم یاری نمایید. +سخت نگیر گلم! پشم هم چیز خوبیست.
سبیل هایتان، مظفر الدین شاه را از رو ببرد.
و ابروهایتان، پاچه ی بز را رو سفید کند.
و با پشم های صورت و دست و پا و... کارخانه ی پشم ریسی افتتاح کنید.
"
"
"
شاید رستگار شوید و شما را مدرسه راه بدهند.
+ نوشته شده در جمعه 5 مهر1387ساعت 5:2 PM توسط ستایش
هنوز برام عزیزی باز چرا خیس چشمات من که گذشتم از عشق من که به خاطر تو +ای بابا... پ.ن۱:امیدم نا امید شد.
هنوز برام همونی
به خاطر تو می رم
می خوام اینو بدونی
باز چرا غصه داری
هیچی نگو می دونم
دیگه دوسم نداری
به خاطر دل تو
هر کاری گفتی کردم
که حل شه مشکل تو
از خودتم گذشتم
این شده حال و روزم
این شده سر گذشتم
+ نوشته شده در جمعه 5 مهر1387ساعت 4:43 AM توسط ستایش