با اینکه اوایل دوستی بود خیلی خوب بودیم. خیلی خیلی خوب بودیم. تا اینکه بحث پیدا کرد به "بیا خونمون و بیام خونتون"
نظرتون خیلی برام مهمه.پس خوهشا با دقت بخونید
_اشکان لطفا راجع به این موضوع با من صحبت نکن.من اهل این حرفا نیستم.البته جلوی تورو هم نمی گیرم. با هر کسی بخوای می تونی رابطه داشته باشی تا ارضات کنه.اما به من نگو.
_این حرفت توهینه ستایش.اصلا یه سوال.اگه قرار باشه من با یکی دیگه رابطه داشته باشم و گپ بزنم و بیاد خونمون.پس نقش تو این وسط چیه؟
_چه ربطی داره؟من باهات حرف میزنم،میگیم،می خندیم.
_چه طرز فکر چیپ و آنتیکی داری.الآن دیگه این قضیه جا افتاده.تا حالا از یه دختر اینقدر سخت گیری ندیده بودم.من تورو دوست دارم،تورو می خوام و باید همه چیم با تو باشه. اصلا مگه قراره تو بیای خونمون ما کاری انجام بدیم؟
_ببین اشکان.اصلا بذار برات مثال بزنم.فرض کن خواهر خودت.اگه بیاد بهت بگه که می خواد بره خونه ی دوست پسرش چی میگی؟
_می کشمش.
_می بینی؟!؟! خودت جواب خودت رو دادی؟
_یعنی چی؟چه ربطی داره؟خواهر منو الکی قاتی نکن.خانواده ی ما با خانواده ی شما فرق داره.تازه. خواهر من اهل این حرفا نیست.همش سرش توی درسه.
_یعنی از من بیشتر؟ منی که معدلم ۳۰/۱۹رشته ی ریاضیه؟
_تو درس می خونی،عشق و حالتم می کنی.اما اون اینطور نبود.هر دختری باید یکی از این دو راه رو انتخاب کنه.یا شوهر یا عشق و حال جوونی.آدمای احمقی مثل تو دومی رو انتخاب می کنن.اما یکی مثل خواهر من سنگین رفت ، سنگین اومد.خیلی زودم شوهر کرد. برای همینم هست که الآن توی زندگیش موفقه.
_خواهر تو این جوری بود چون نمی تونست جور دیگه باشه.اما پدر من به من آزادی میده. خیلی کنترل شده و محدود. نه اینکه سر 17سالگی شوهر کنم.
_گفتم که خواهر منو با خودتون مقایسه نکنید. اون فرق داره.اون مثل شماها نیست.
_ببخشید که که طاق آسمون سوراخ شده خواهر شما افتاده پایین.
_درست صحبت کن. نمی خوام بی احترامی کنم...
___________________________
___________________________
تازه نمی خواست بی احترامی کنه این همه زر مفت بار من کرد.آشغال کثافت فکر کرده با دختر خیابونی طرفه. دلم می خواست بهش بگم بی شعور تو اندازه ی بابای منم مدرکت نیست اونوقت داری دم از تربیت خانوادگی می زنی. اصلا یعنی چی تا میرسن به آدم و میگن بفرما خونه ی خالی. بابا جون من اول طرفت رو بشناس بعد ...مفت بخور.این همه دختر این کاره. چرا 3شب تموم وقت میزاری که به من بقبولونی پاشم بیام خونتون.بعدشم چند بار .... و آخر سرم هرری. مردشور مرد رو ببرن اگه مردی اینه.
هر کی می رسه بهت فقط می خواد ترتیبتو بده. بابا اصلا کسایی هستن که شغلشون اینه.نمی خوای پولم بدی؟ خیلیا هم مرام میذارن پول نمی گیرن به خدا.
اصلا فکر کن منم خواهر خودت. چه طور دلت میاد؟ کو اون غیرت؟ کو اون فردین بازی؟ بابا یه عمر مرد ایرانی رو میشناختن به تعصب. فقط بلدی بگی به فلان پسر نگاه نکن. بیرون نرو.این طوری لباس نپوش. اگه مردی به خودت اجازه نده دست به ناموس مردم بزنی. تازه بیای پشت سر دخترای مردم حرف بزنی و براش نقشه بکشی. وقتیم بهت می گه نه،انگه دختر ... بهش بزنی.
خوبه گفتم خونتون نمی یام. وگرنه چی بهم می گفتی؟!؟!
یاد یه جمله از حضرت علی افتادم
"ارزش مرد به اندازه ی همت اوست و پاکدامنی او به اندازه ی غیرتش"
یعنی مردی که نمی تونه جلوی خودش رو بگیره غلط می کنه حرف از غیرت و عشق میزنه.
شما هم کمکم کنید.بگین توی چنین شرایطی چه عکس العمی نشون میدین؟ اصلا راجع به مردم و پوششون چه فکری می کنید؟ شما ها هم زود تصمیم می گیرین و زود قضاوت می کنین؟
.........................
تذکر: فکر می کنم با روال داستان ها آشنا شدین.اما این بار برعکسه.
خانوم ها آقایون داستان واقعی است.
...........................................
پ.ن1:دارم میرم مشهد. فکر می کنم رفتن به یه مسافرت مذهبی برای روحیم مناسب باشه. برام دعا کنید. براتون دعا می کنم.
پ.ن2:هنوز توی شوکم. تا حالا همچین چیزی سابقه نداشته.2تا آرامبخش خوردم. خدای من باورم نمیشه.
پ.ن3:اینجا جنگله بخور تا خورده نشی/اینجا نصف عقده این،نصف وحشی
پ.ن.آخر: از مردا متنفرم.
+ نوشته شده در شنبه 27 مرداد1386ساعت 9:54 PM توسط ستایش |
مکان:یکی از روسری فروشی های پاساژ قائم
_خسته شدم عسل. یکی رو انتخاب کن دیگه.ده دفعه این قائم رو بالا پایین کردیم.
_نمی تونم انتخاب کنم. دوست دارم همشو بخرم. این چطوره؟
و روسری رو روی سرش انداخت.
_قشنگه. به رنگه پوستتم میاد. ببخشید آقا قیمت این روسری؟
_28 تومن خانوم.
_وای آقا چقدر گرون!!! روسریا الآن12_6 تومن هستن.
_خانوم این روسری مارکداره، ابریشمه، خاصه...
_اگه مارکدار بود که 28 تومن نبود.280 تومن بود.
_بده ما ارزون میدیم؟
یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش انداختم و گفتم: تخفیف که داره ایشالا؟
_شما بپسندین ما باهاتون راه میایم.
_اگه تخفیف داشته باشه ما می پسندیم.
_25 میدم بهتون.
_3تومن؟!من به خاطر 3تومن دارم چونه می زنم؟!
...
خلاصه کلی بحث کردیم و آخرش به 21 تومن راضی شد. من راضی نبودم. می دونستم داره میکنه توی پاچمون.اما عسل کلی ذوق کرد که بالاخره روسری دلخواهش رو پیدا کرده.از مغازه بیرون اومدیم که عسل جلوی ویتریم مغازه ی روبرو خشکش زد.
_چیه؟
_ستایش روسریم.
_هه.پسره ی احمق چقدر گفت خاصه. بی خیال بابا. بیا بریم.
_برو بپرس چنده.
......................................
_آقا قیمت اون روسری رو می خواستم.
_8500 تومن.
_بله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
_8 هزاااااااااااااااااااارو پونصصصصصصصصصصصصد تومن.
_میشه بیارید ببینم؟
روسری رو اورد.باورم نمی شد. خود خودش بود. عسل اومد تو. بهش قضیه رو گفتم. داشت پس میافتاد.روسری رو گذاشتم کنار و از مغازه اومدم بیرون و باز رفتم داخل مغازش. داشت با موبایلش ور میرفت.اصلا سرشم بلند نکرد.منم خیلی کفری شدم گفتم:این روسری رو 21 تومن با زور به من فروختی روبرویی میده 8 تومن.
_فرق داره.
_ببین من خودم بچه بازاریم. واسه من ادا در نیار.
_خب چه کار کنم؟
دلم می خواست بزنم لهش کنم بچه سوسولو. روسری رو برداشتم و یکراست رفتم حراست قائم. کلی فک زدم. مسئول اونجا گفت ما الآن کارشناس نداریم شکایت بنویس وقتی کارشناس اومد بررسی می کنه.
_یعنی چی آقا؟ من یه روسری رو 20 هزار تومن گرون تر خریدم. بحث پولش نیست. باید ادب بشه یا نه؟این کاغذ بازیا هم به هیچ دردی نمی خوره.
خلاصه با کلی بحث و جدل یه مامور دنبال ما فرستادن.پسره خیلی خونسرد اصلا به روی خودشم نیورد.2تا روسری رو گذاشتیم کنار هم. ماموره هم قبول کرد که مثل همن اما پسره زیر بار نرفت.
(به بعدی توجه کنید)
_______________________
مکان:یکی از جین فروشی های پاساژ سپید
_پسندیدین خانوم؟مبارکتون باشه.
توی همین موقع یه پسر جوون با اضطراب داخل مغازه اومد و گفت: افشین ریختن توی پاساژ دارن جمع می کنن.مغازه ی رضا اینارو بستن.خانوما موهاتونو بکنین تو.
و از مغازه بیرون رفت. توی هول و ولا بودیم که مامور داخل مغازه اومد و با اخم گقت:سلام علیکم.
_سلام آقا
_اون شلوارو بیار. اون یکی رو هم بیار. نه نه زیری رو بیار.اون چیه اون گوشه؟! این چرا کوتاهه؟ خانوم شلواری که شما خریدین رو ببینم.
دستم رو بردم داخل نایلکس و شلوار رو بیرون اوردم.اخم کرد و گفت: این که کوتاهه خواهر من.
_قدم کوتاهه برادر من
مریم با بازوش به پهلوم زد که یعنی این چه طرزه حرف زدنه.می خوای شب وزرا بخوابی.
_اگر یه قد بلند بخره چی؟
_خب مبارکش باشه.
_مگه شما تعرفه های جدید رو نمی دونید؟! ما هر مغازه ای که شلوار کوتاه بفروشه پلمپ می کنیم.
_شاید یکی بخواد توی مهمونی بپوشه.
_خب بلند بپوشه.پوشش اسلامی.شما هم برادر من هر چی شلوار کوتاه داری جمع کن.
_____________________________________

یه روسری نا قابل رو مردم 20هزار تومن گرون تر می خرن. تازه از جاهایی که ارزون فروش هم نیستن. یه مسئول وجود نداره که بیاد در مغازشو تخته کنه اون وقت به خاطر فروش شلوار کوتاه نون مردم رو آجر می کنن.
آقای احمدی نژاد!
این حرف شما نیست؟! یادتون نمی یاد؟! 3 تیر، مصاحبه ی شبکه ی دو
"واقعا مشکل مردم ما شکل موی بچه های ماست؟!؟! خب بچه هی ما دوست دارن موها شونو هر جوری بذارن. به من و تو چه ربطی داره؟!؟! من و تو باید به مسایل اصلی کشور برسیم.
یعنی دولت باید بیاد اقتصاد رو سامان بده،فضای کشور رو آرامش ببخشه،امنیت روانی درست کنه،پشتیبانی کنه از مردم. مردم سلایق گوناگون دارن. ما سنت های مختلف،اقوام مختلف،تیپای مختلف داریم. چرا مردم رو کوچیک می کنیم؟!؟! یعنی واقعا مردم رو انقدر کوچیک می کنیم که الآن مشکل مهم جوون های ما اینه که مدل موشون رو چه طوری بذارن و دولت هم نمیذاره. یعنی شان دولت اینه؟!؟! شان مردم اینه؟!؟! این اصلا توهین به مردم ماست. چرا مردم رو دست کم می گیریم؟! یعنی الآن مشکل کشور ما اینه که مثلا فلان دختر ما فلان لباس رو پوشید. یعنی مشکل کشور ما اینه؟!؟! مشکل مردم ما اینه؟!؟!"
آقای رییس جمهور!
این ملت ساده و خوش باور کجای رویاهای شما جا دارن؟
من 17 سالمه و کم سن و سال تر از اونم که بخوام بحث سیاسی بکنم. کاری به سیاست ندارم اما این رفتار که با من و امثال من میشه درست نیست. آخه چرا ما لباس پوشیدن، غذا خوردن و حتی راه رفتنمون به سیاست ربط داره؟
حق دختر و پسر نوجوون و جوون مملکت ما این نیست که باهاش مثل یه آشغال هرزه برخورد بشه. ما ها که خیر سرمون نخبه های دنیاییم.
+ نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 0:38 AM توسط ستایش |
اون ستاره رو می بینی گوشه ی آسمون؟قشنگه.نه؟ می گفتی هر وقت اون ستاره داشت چشمک میزد،بدون من دارم به تو فکر می کنم. خندم میگیره.جالب اینجاست که همون موقع هم خندیدم.تو فقط اخماتو کردی تو هم و گفتی:تو هیچ وقت منو باور نمی کنی.
.........ستارهه الآنم داره چشمک میزنه.
خدارو شکر که هیچ وقت باورت نکردم.
_______________
صبح بود.مامانم اومد بالای سرم و گفت:بیداری عزیز دلم؟
_اهوم
_من دارم میرم بیرون. دوست دارم.(بوس)
_هه.یکی دیگه هم اینو میگفت. همه دروغ میگن.
فقط خندید.موبایلشو برداشت،بوسم کردو...رفت.
_______________________________
چه جالب.20تیر امسال رو پاک فراموش کردم. انگار دارم با نبودش کنار میام. هیچ احساس کینه ای نسبت بهش ندارم.چون اون هیچ وقت منو گول نزد.من خودم خواستم. این خصلت زنای عاشقه. از توی دام عشق افتادن لذت می برن،ازعذاب کشیدن،نرسیدن.
چه رنج شیرینی.وقتی مال تو نیست. وقتی که حتی خدا دیدنش رو توی خواب ازت دریغ می کنه. وقتی شبا با خیالش به خواب میری و صبحا با فکرش از خواب بلند میشی.
من میشناختمش. می دونستم دوسم نداره.تردید داشت. برای همین اول من عاشقش شدم و بعد ترکش کردم. حتی بهم نگفت صبر کنم. این موضوع خوشحالم کرد. من عشق رو می خواستم برای جدایی. لذت بزرگیه،شجاعت می خواد. من داشتم. با لبخند باهاش خداحافظی کردم. انقدر نسبت به من بی تفاوت بود که حتی از این جدایی خوشحالم نشد.
همون شب خدا رو شکر کردم. عشق من پاک تر از اون بود که دچار روزمرگی بشه.
روزهای بعد مردای دیگه ای توی زندگی من میان اما کسی جای اون رو نمی گیره.اون توی قلب من می مونه.
من هنوز منتظرم..... هنوزم بزرگترین آرزوم اینه که حتی برای چند ثانیه صدای نفساشو بشنوم.بازم به دروغ بهم بگه "به خدا دوست دارم جوجم". این دروغ به اندازه ی همه ی دنیا خوشحالم می کنه.
دوست دارم بهش بگم:
یه نفر،یه جایی،یه روزی... تموم آرزوش لبخند تو بود.
پس تو هم
یه جایی،یه روزی... با یه لبخند یادش کن.
____________________
_بدون عشق...زندگی ممکنه؟
_خب آره.اتفاقا زندگی راحت تره.
_شما کدوم رو ترجیح میدین؟
_من؟!خب...کسی توی زندگی من هست که حاضرم به خاطرش ازدواج نکنم.
_اونم حاضره؟
_اون؟...خب می دونی.یه مرد هیچ وقت نمی تونه ازدواج نکنه.
_چرا ازدواج نمی کنین؟
_من هیچ وقت به ازدواج با اون فکر نمی کنم.اون 17ساله داره زندگی میکنه. از زنش،بچه هاش و زندگیش راضیه. من نیومدم که یه زندگی 17ساله رو به هم بزنم.اما به همین که می تونم باهاش صحبت بکنم راضیم. شاید از من بدت بیاد اما... عشقه دیگه.
********
دلم سوخت،خیلی. ازش بدم نیومد.اون مرد...همسرش،بچه هاش. ما آدما چه سرنوشت عجیبی داریم.همیشه بین عشق و خوشبختی باید یکی رو انتخاب کرد؟!؟ باز با خودم فکر کردم
"بدون عشق...زندگی ممکنه"؟
__________________
چند شب پیش شب آرزوها بود.من تورو از خدا خواستم، تو چی؟
_________________________
روز بابایی مهربون خودم و همه ی بابایی های مهربون حال و آینده مبارک.![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه 6 مرداد1386ساعت 11:39 PM توسط ستایش |