یکی بود یکی نبود.
توی یکی از این روزهای پاییزی دختر خانوم خوشگلی برای یکی از دوستای وبلاگیش کامنت گذاشت. این کامنت جواب کامنت پر مهر و محبت دوستش بود. چون خانومی خوشگل قصه ی ما عادت نداشت دل کسی رو بشکونه.
خلاصه بعد از گذاشتن این کامنت یک ساعت به دو ساعت نکشید که خانومی یک عدد کامنت خصمانه از یک دختر بینوای بدبخت دریافت کرد.
کامنت دخترک بی نوا از این قرار بود:
"عزیزم. تو گر کمبود دوست پسر داری مشکل توست. لزومی ندارد دوست پسر مرا از من بربایی. دلم برایت می سوزد.خوب نیست دختری همچو تو خود را این گونه سبک کند."
از اونجایی که خانومی قصه ی ما حرف هر کسی براش اهمیت نداره هیچی نگفت. اما دوستاش بد رقم شاکی شدن. پسر عموی بیچارش هم فقط گفت به مزخرفات این دختره توجه نکن. اما... . چشمتون روز بد نبینه که دختره اومد دهانش را گشودو ...(کامنت ها به علت بد دهنی قابل ذکر نیستند) و خانومی مجبور شد کامنت ها رو پاک کرده و روزه ی سکوت بگیرد.
ناگهان. دوست پسر دخترک بینوا سر در اورد و به پسر عموی بد بخت به طرز فجیعی...( آره دیگه)و برای اینکه دل دخترک بینوا نشکند از او طرفداری کرد.
خلاصه. خانومی از آنجایی که قلب بزرگی داشت به روی خودش نیورد. اما پسرک مدام کامنت های عاشقانه می گذاشت که دل سنگ رو هم آب می کرد. خانومی که گوشش از این حرفا پر بود اهمیت نداد و گفت:
پسرک. دست از من بکش. من حوصله ی اون دختره ی ابله رو ندارم. مرا با تو چه کار. برو به سوی او. چرا که این دفعه دیگر کامنت نمی گذارد میاید و مرا سر و ته می کند. کاری نکن که با چنین کوته فکرانی دهن به دهن شوم.
و پسرک این گونه جوابید:
نه نرو. با من چنین نکن. آن دختر مثل بختک روی زندگی من افتاده و دست از سرم بر نمی دارد. من اورا دوست نمی دارم اما مدام ابراز محبت می کند هرچقدر ضایعش می کنم اما مثل آدامس به من چسبیده.
_این چیزها به من دخلی ندارد. خودت می دانی و دوست دختر منگلت.
_قدری درنگ کن. به من فرصت بده. نمی گذارم دیگر آزرده خاطرت کند. خودم آدمش می کنم تا دیگر در کار من دخالت نکند.آخر تقصیر من چیست که تو با من چنین میکنی؟
_من حوصله ی دردسر ندارم پسرک. راحتم بگذار. به جای این حرفها برو بگو دهنش را ببندد.
_این کار را هم می کنم. فقط باید از تو مطمئن شوم. از این که تا آخره عمر برایم خواهی ماند.
_من هیچ گاه چنین قولی نمی دهم. وظیفه ی توست که نگذاری او حتی راجع به من فکر کند، چه برسد به این چرندیات که می گوید.
...
و خلاصه بحث و جدل از طریق تماس تلفنی ادامه پیدا کرد. و از پسرک اصرار و از خانومی انکار. این جریان ادامه پیدا کرد...
تا اینکه یک روز سر ظهر که حتی خرها هم کپه ی مرگ گذاشته بودند موبایل خانومی زنگ خورد. دیرینگ دیرینگ...دیرینگ دیرینگ.
(خانومی با خواب آلودگی):جانم؟
_سلام ای دختر چشم سفید. این صدا را می شناسی؟
_جانم؟!؟! نخیر شما؟!
_(با صدایی ملتمسانه)من دخترک بی نوا هستم. چرا دست از سر دوست پسر من بر نمی داری؟نمی دانم که هستی. حتما جادویش کردی. من همین یک دوست پسر را دارم، اورا از من مستان. آخر تو دنبال چه هستی؟ هم من اورا دوست دارم هم او مرا.(خاک تو سر سادش)![]()
![]()
_خانوم محترم من با شما هیچ صحبتی ندارم. باره آخرتم باشه که زنگ میزنی.
و موبایل را ریجکت فرمودن و پس از آن نیز دو تماس دیگر که باز ریجکت. و خانومی قصه ی ما به خواب شیرینش ادامه داد. بعد از ظهر پسرک زنگ زد و خانومی از بس ریجکت کرد از نفس افتاد آخر سر جواب دادو با کلی دادو بیداد خاطر خویش را آزرده ساخت. اما به تمام کردن ماجرا می ارزید.
اما زهی خیال باطل. دخترک بی نوا دست بردار نبود. و خانومی را کچل کرد و باز اتفاق های شبیه این رخ داد. خانومی به طرز وحشتناک جدی با پسرک بر خورد کرد. اما...
پسرک هر جا نشست شروع کرد به خیال بافی که با خانومی دوست است و...(آره دیگه. از همین خالیایی که پسرا میشینن دور هم واسه هم می بندن)
و دخترک بی نوا مدام پست می زند و مدام برای خانومی با نیک نیم های متفاوت کامنت های رکیک می گذارد.
اما خانومی خوشگل قصه ی ما به بزرگواری خودش می بخشد.
قصه ی ما به سر رسید.
حال دوستان شما بگویید خانومی با این دو چه کند؟
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
..........................................
پ.ن1:خانوم ها! آقایون! داستان خیالی بود.![]()
![]()
![]()
پ.ن2:یلدا،هستی،پویان،میلاد،محمد،فرناز،نازنین،سینا،مجید،حامد،طاهره،امیر،آقایO،صدف،علیرضا،نسترن،نیساو... شماها کجایین؟![]()
پ.ن3:ناژین دلیلت اصلا منتقی نبود.![]()
پ.ن4:پارک وی رو دوباره رفتم دیدم. چهره ی نیما شاهرخ شاهی واقعا جذابه.
پ.ن5:هر کی رو لینک نکردم خواهشا یادم بندازه. من که هواس ندارم.
پ.ن.یکی مونده به آخر:می دوستمتون. بوس........بوس
پ.ن.آخر:نداریم.
تذکر:داشته باشید این پست اگه واسه من شر نشد.![]()
+ نوشته شده در سه شنبه 19 تیر1386ساعت 3:22 PM توسط ستایش |
چشمامو باز کردم، ظاهرا صبح شده بود. بدنم درد می کرد، سرم گیج می رفت، حتی نای بلند شدن نداشتم. از وقتی رفته همه ی حوصله ی منم با خودش برده. دستم رو بردم بالای سرم، دنبال موبایلم گشتم اما نبود. تازه یادم افتاد که دیگه بالای سرم نمی ذارمش. وقتی بابا لنگ درازم قرار نیست زنگ بزنه دیگه گوشی می خوام چی کار؟ نمی فهمم چرا به نبودش عادت نکردم. 38 روزه که تموم کردیم. همیشه بعد از اینکه تموم می کردیم زنگ می زد و به روی خودشم نمی اورد. اما این دفعه... همش احساس می کتم یه چیزی توی گلومه. داره خفم می کنه. نمی ترکه. نمی ذارم بترکه. فقط قورتش میدم.
با خودم گفتم: مهم نیست. فراموش می کنم. من همه چیزو راحت فراموش می کنم.
به زور از روز تخت بلند شدم و از اتاق بیرون اومدم. طبق معمول کسی خونه نیست. این تنهایی حالم رو به هم می زنه. خونه ی جدید هم باعث شده بیشتر احساس تنهایی کنم. داشتم عین گیج و منگا دور خودم می چرخیدم که صدای تلفن بلند شد. دنبالش گشتم. مثل همیشه نیست. 4تا تلفن توی خونس که همیشه ی خدا معلوم نیست کجان. مجبور شدم از اسپیک فون جواب بدم:جانم؟
_سلاااااااااااااااااااااااام . صبح بخیر. خانوم خانوما امروز از کدم دنده بلند شدن؟
_سلام. فرض کن راست. امرتون رو بفرمایید. کله سحر زنگ زدی. مگه اینجا کله پاچه بار گذاشتن؟
_برو گمشو. می دونم زود از خواب پا میشی که زنگ زدم. راستیییییییییییییی تو چطور حموم نیستی؟
_حموم؟ حموم چه خبره؟
_مسخره بازی در نیار؟ یادت رفته؟ تولد مهساس.
_مهسا؟مهسا کیه؟ آهان مهسا. نه یادمه.
_خل شدی ستایش. این پدر ژپتو پاک هوش از سرت برده ها.
از حرفش خندم گرفت. بیچاره نمی دونست یک ماهو نیمه تموم کردیم. با پوز خند گفتم: خیله خب باشه.می بینمت. کاری نداری؟
_تو چته؟
_هیچی. حوصله ی تل حرف زدن ندارم.
_می دونم. منم نزدم حالتو بپرسم. چند وقته خل وضع می زنی. البته همیشه همین جوری. اصلا به جهنم که نمی گی چته.
_هیچیم نیست عزیزم. خودم دوباره باهات تماس می گیرم. تا بعد بوس بوس
_باشه. می دونم که زنگ نمی زنی. بعد از ظهر می بینمت. بای
حالم از تلفن به هم می خوره. به خصوص وقتی که در مورد کارای غیر ضروری و حرفای اضافه ازش استفاده میشه. تولد مهسا هم شد قوز بالا قوز. کادو چی ببرم؟ چی بپوشم؟ خدااااااااااااااااا
.......................
آماده شدم. زنگ زدم آژانس. خودم رو توی آیینه نگاه کردم. آرایشم غلیظ بود، روی صورت یخ کردم ماسیده بود. چهرم سرد و خشک، چشمام بی روح تر از همیشه. اما برق می زنه. دختر خالم می گفت آدمای عاشق همیشه چشماشون برق می زنه. بهش گفتم این برق نیست دیوونه، اشکه. اشکی که نمی افته. بغضم هنوز جا خوش کرده. نمی دونم تا کی می خواد خودش رو نگه داره.
.....................................
سوار ماشین شدم. موبایلم رو جا گذاشتم. چه قدر بی اهمیت شده بود. احساس کردم خریدن یه دسته گل خالی از لطف نباشه. جلوی گل فوشی پیاده شدم. یه ماشین عروس جلوی درش پارک بود که خیلی هم خوشگل گل زده بود. با خودم گفتم چه عروس خوشبختی امشب توی این ماشین می شینه.
دسته گل رو سفارش دادم و منتظر ایستادم. کسی داخل مغازه شد.تلاشی برای دیدنش نکردم.
صدای مردونه و شمرده ای گفت: سلام آقا (...)
_سلاااااااااااااااااااااااااااااااام. حال شما؟ ماشین رو دیدی؟
_بله دیدم. عالیه. توی خوابم نمی دیدم. پسر تو یه دونه ای. ایشالا جبران کنیم.
_قربونت برم. وظیفه بود. حالا این آقا دوماد کجاس؟
_آلان میاد.
و از مغازه بیرون رفت. سرم پایین بود و داشتم با دگمه ها مانتو بازی می کردم. گل فروش هم روی دسته گل من دولا شده بود و با دقت تمام داشت تزیینش می کرد. دوباره کسی وارد مغازه شد و بغل من ایستاد. من فقط کفشاش و پارچه ی کت شلوارش رو می دیدم. ظاهرا قد بلند و خوشتیپ بود. ترجیح دادم بهتر ببینمش. سرم رو بلند کردم و اون هم همزمان با من این کار رو کرد. نگاههامون با هم تلاقی پیدا کرد.
وای! چی می دیدیم؟؟؟!!! بابا لنگ درازم بود. اونم توی لباس دامادی. لبخند روی صورتش ماسید. ناباورانه نگاش می کردم، دهنم خشک شده بود، تپش قلب گرفته بودم،توی اون سکوت صدای نفس های شمرده شمردم خیلی راحت شنیده میشد، قدرت نداشتم حتی پلک بزنم. مات و مبهوت فقط نگاش می کردم. اونم سکوت کرد. شاید به نفعش بود. برای اولین بار دلم برای خودم سوخت. خواستم دستم رو بلند کنم و بزنم توی گوشش، خواستم فحش بدم داد بزنم. اما نای لب به هم زدن هم نداشتم.
سرم رو انداختم پایین و به طرف در حرکت کردم. صدای پاشنه های کفشم روی کفپوش چوبی موزیک متن مناسبی بود.
..........................................................
سوار ماشین شدم. خیابونا برام یادآور خاطره بود. اتفاق هارو توی ذهنم مرور کردم. اشک از گوشه ی چشمم جاری شد. بغضم! بالاخره اونم شکست. مثل غرورم، مثل قلبم. آروم و بی صدا.
..............................................................................................................
پ.ن1:به قول یه دوست: صراحت گفتارم رو به سبک نوشتارم ببخش (بابت پستهای قبل)
پ.ن2:همیشه گفتم بازم میگم. اتفاق ها به هیچ وجه حقیقی نیستن. شاید 20% رو بشه به حقیقت نسبت داد، که اون رو هم برای این نوشتم که واقعی جلوه کنه.
پ.ن3:هی فلانی! از اینکه ستایش مهرگان 17ساله هستم هیچ ابایی ندارم. اونایی که از مستعار استفاده می کنن نمی تونن خودشون رو بپذیرن.
پ.ن4:کسی توی قم دنبال من نمی گرده. مگه اینکه بی کار باشه. دیدن ظاهر یه دختر وبلاگ نویس کار هیجان انگیزیه؟
پ.ن5:هوی!...باتوام! جوابت رو از دوست نتی پذیرا باش. فکر می کردم انقدر شعور داری که بفهمی ما با هم هیچ صنمی نه داشتیم نه داریم. اس ام اس دادم حالیت کنم اما نشد.
پ.ن6:اونایی که سعی می کن چیزایی بگن که کسی نمی فهمه یه مشت آدم ... که اگه بچلونیشون فقط ادعا ازشون می چکه. گنگ حرف زدن و نوشتن کار عبثیست. ازش نترس دوست من. هیچی بارش نیست.
پ.ن7:اینم جواب کسایی که بیشتر از وزنشون به نیوتن صحبت می کنن.
پ.ن8:من هیچ ادعایی ندارم. فقط احساس حضورتون خوشحالم می کنه.
پ.ن.یکی مونده به آخر:این رو از دوست وبلاگ نویست بپذیر بوس
بوس![]()
پ.ن.آخر:... هیچی. همون بوس بوس
+ نوشته شده در سه شنبه 12 تیر1386ساعت 10:27 PM توسط ستایش |