مامان بهار ساعت 2 شب می رسید قم.
ما که فرودگاه نرفته بودیم بازدید. گفتیم لااقل بریم خونشون.
ساعت 11 بود که از خونه اومدیم بیرون
بیشتر مغازه ها بسته بودن. اما میثم طبق معمول شلوغ بود.انگار نه انگار نصفه شبه.
رفتم توی گل فروشی. خودش اومد جلو. قبلا چند بار ازش گل خریده بودم. بچه ها توی مدرسه زیاد راجع بهش حرف میزدن. زیاد هم خوب نمی گفتن. اما می گفتن آخره زبون بازیه.
برام مهم نبود. بی خیال بهش گفتم: یه دسته گل می خوام
بد نگاه می کرد. به قول بچه ها بودار نگاه می کرد. زل. بدون حتی پلک به هم زدن.
بچه ها می گفتن رنگ چشماش معرکس. نمی خواستم نگاهش کنم. سرم پایین بودم. خیلی به هم نزدیک بودیم. ترسیده بودم. احساس می کردم اگه سرم رو بالا کنم صورتمون به هم می خوره. حرف می زد. هیچی نمی گفتم.
فقط یادمه بهم گفت: شما که پولدارین
گفتم: گی کفته ما پولداریم؟
_خب مامانت پرشیا داره و...(اینجاهاش گفتنی نیست)
_هر کی پرشیا داره پولداره؟
_آره
تمام رفت و آمدهای منو زیر نظر داشت. حتی می دونست کی بیرون میام. با کی میام و...
دوباره حرف زد. آلبوم ماشین ها و سفره عقد هایی رو که درست کرده بود نشونم داد. راجه به تابلوی مغازش ازم پرسید و ...
باورم نمی شد. از کاراش، از این صمیمیتش خندم گرفته بود. پیش خودم گفتم دیوونس.
خلاصه اون شب هم گذشت (یادم رفت بگم گلی که درست کرد خیلی خوشگل بود)
بعد از اون چند بار دیگه هم رفتم مغازش این بار هم مثل دفعات قبل.
اسمم رو پرسید اما من نگفتم. اونم به من می گفت یدالله. زیاد مسخرم می کرد، نمی خواستم روم بهش باز بشه. جوابش رو نمی دادم.
تا اینکه یه شب ساعت 11 از تهران اومدیم. فردا مدرسه برنامه داشتیم و من باید سن رو تزیین می کردم. در به در دنبال پوشال می گشتم. تا مجبور شدم برم مغازش.
داشت لبخند میزد. گفت: چه رنگی می خوای؟
گفتم: سبز،سفید،قرمز
_رنگای پرچم؟
_آره
و کلی سوال دیگه. تا آخرش گفت: ما که الآن نداریم
کفری شده بودم. گفتم مسخره کردی منو؟
_نه به خدا بذار بگم چی کار کن.
_ نمی خوام بگی چی کار کنم. فردا باید ببرم.اصلا ولش کن.
_خب صبر کن ببینم دوستم داره.
و با تلفن یه شماره ای گرفت و بعد به من گفت: اونم نداره.
_باشه.ممنون. شب بخیر
_صبر کن.اگه این کاری که من میگم بکنی بهتره ها.
_نه ممنون. گفتم که فردا باید ببرم مدرسمون.
_خب آدرس مدرستون رو بده من فردا برات میارم.
_نه ممنون. مهم نیست.
_خب بذار ببینم چی کار می تونم بکنم. (یه کم فکر کرد). واقعا چیزی به ذهنم نمیرسه. اگه می تونستم کمکت کنم مطمئن باش مختو میزدم.
_مخ منو؟!؟!؟!؟ (خندیدم) و به طرف در اومدم.
_اسمتو نگفتی
_سکرته
_مهسا نیست؟
(با تعجب نگاش کردم)
_گند زدم؟
_همچین
_آمارتو می گیرم.
_کسی منو نمیشناسه
و اومدم بیرون.
اون شب هم گذشت. توی زندگیم هیچ نقشی نداشت. مثل همه ی پسرا. حتی فکرم رو هم مشغول نکرده بود. تا اینکه یه شب که داشتم رد میشدم یهم اشاره کرد که کارم داره. اولش اهمیت ندادم. اما بعد رفتم داخل مغازه.
یه کارت به طرفم دراز کرد.
_رسیدی خونه بهم زنگ بزن
_بله؟!؟!؟!؟
با خودم گفتم چه پررو. چه با اعتماد به نفس. که گفته من از تو خوشم میاد؟ هر کی می خواد شماره بده کلی التماس میکنه. این یکی چقدر از خودش مطمئنه.
گفتم: من زنگ نمی زنم.
_زنگ نمی زنی؟
_نه
اومدم براش شاخ بازی در بیارم. گفتم پسر قمی اسکله.به خصوص از نوع بازاریش. اصلا نمی فهمه چی دارم میگم. شروع کردم نطق کردن تا مثلا بهش بفهمونم ببین من از این دختر منگلای دبیرستانی نیستم.
که دیدم نه. اصلا اونی نبود که فکر می کردم.
چیزایی گفت که من با تمام ادعام کم اوردم. هر چی فکر میکردم حریفش نمی شدم. من که همیشه همه رو درسته قورت میدادم این بار لال شده بودم.
صداش فوق العاده بود. چطور من این صدارو تا به حال نشنیده بودم؟ باورم نمی شد کسی که الآن رو به رومه و داره اینجوری باهام حرف میزنه همون پسر گل فروش باشه.
حرفاش که تموم شد گفت: دنیای منو تو بهم نمی خوره.
و کارت رو پاره کرد.
منم طبق معمول بی خیال. شونه هامو بالا انداختم و خدا حافظی کردم. کاملا فهمید که اصلا برام مهم نبوده.
اما بعد اعصابم ریخت بهم. انگار پشیمون بودم. از رفتار زشت خودم. نه شاید از اینکه از دستش داده بودم. برای اولین بار یکی برام مهم شده بود. سعی کردم برش گردونم اما دیدم نمیشه. احساس ضعف می کردم.
از اون به بعد سع کردم بهش نگاه نکنم، یا مثلا بفهمونم که برام ارزش نداشته. مثل بقیه.
اما اون واقعا با بقیه فرق داشت.
صداش توی سرمه.
راستی، من هوز به چشماش نگاه نکردم.
.........................................................
پ.ن1: با اندک تصرف و تلخیص در متن اصلی.
پ.ن2: خانوم ها و آقایون! متن خیالی بود.
پ.ن3: ببخشید که جدیدا پست هام بلند شده. اما متن روونیه. زود تموم میشه.
پ.ن4: نزدیکای عید آپ میکنم. بعد از اون هم دیگه معلوم نیست.
پ.ن.یکی مونده به آخر: وبلاگم رو خیلی دوست دارم.
پ.ن.آخر: شما رو هم دوست دارم. بوس
بوس![]()
*تذکر: خواهش می کنم بعضیا به این وبلاگ قدم رنجه نفرمایند.
+ نوشته شده در دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 9:13 PM توسط ستایش |