کلمه ی تعلق به گوشت خورده؟ پ.ن1: حالا از فردا نرین برای اثبات تعلق و عشق طرف مقابلتون رو بکنین تو پستو بعدم بگین ستایش گفت.
تا حالا حسش کردی؟
تا حالا دوست داشتی نسبت به کسی همچین حسی داشته باشی؟
دوست دارم منظورم رو بفهمی.
منظورم رو از متعلق بودن بفهمی، بفهمی که قضیش از عشق کاملا جداس.
شاید لازمه ی همدیگه باشن اما صرفا یکی نیستن.
میدونی چرا در این مورد دارم می نویسم؟ آخه احساس می کنم خیلی کمرنگ شده. شایدم کمرنگش کردن. در هر حال الآن احساس تعلق تا اندازه ی زیادی از بین رفته.(بازم میگم با عشق اشتباه نگیر)
چند روز پیش که به جای ولگردی داشتم وبگردی می کردم به یه سایت سکس برخوردم (خاطرات سکسی) عنوان یکی از خاطره ها نظرم رو بدجور جلب کرد.
خندیدم.
خنده دار بود. فکر می کردم یه شوخیه. سعی کردم تا آخرش بخونم. ماجرای مردی بود که با مادر زنش، جلوی زنش سکس داشت و گاهی هم همزمان با هر دو.
تیترهارو دونه به دونه خوندم و اونایی که به نظرم جالب بود باز میکردم که مثلا یکی دیگش ماجرای زنی بود که توی سکس با شوهرش دچار مشکل شده بود به خاطر همین پای دوستش رو هم به این رابطه باز کرده بود و سه نفری سکس داشتن و تازه از این ماجرا راضی هم بود.
یا ماجرای مادری که...
چه جلب
من که فکر میکردم یه سایته تخیلی باز کردم و دارم داستاناش رو می خونم.
به یه بنده خدایی گفتم. گفت امل بازی در نیار. این موضوع خیلی عادیه. خیلیا برای لذت بردن از رابطشون و اینکه یک نواخت نباشن از این جور کارا زیاد می کنن.
یه لحظه به خودم گفتم.
خب راست میگه احمق سطح فکرت رو بیار بالا، تو می خوای لذت ببری و توی لذت بردن هیچ قید و بندی در کار نیست.
اما بعد که فکر کردم دیدم آخه به چه قیمتی؟
یعنی هر سکسی لذت داره؟ یعنی برای آدم فرقی نداره که با کی سکس داشته باشه؟ یعنی یه زن حاضر میشه یه زن دیگرو جلوی چشم خودش توی عشقش شریک بدونه؟
پس تکلیف اون احساس تعلق چی میشه؟
یه فیلم پارسال دیدم که فکر می کنم از عباس کیارستمی بود. فیلمی که هیچ وقت اکران نشد. اما حقیقت جالبی رو نشون میداد. لااقل برای بیدار شدن وجدان خیلی از ماها به درد می خورد.
توی یکی از صحنه های فیلم یه زن روسبی داشت صحبت میکرد. اون می گفت بیشتر مردایی که باهاشون بوده رابطه های خیلی خوبی با زنهاشون (لااقل به ظاهر) داشتن. مثلا در حالی که من رو بغل کرده خانومش تماس میگیره و اون با گفتن کلمات عاشقانه همسرش رو متقاعد می کنه که توی شرکته سرش شلوغه و دلش حسابی برای اون تنگ شده.
چقدر حقیرانه. چقدر تلخ.
یعنی من دارم مثل عقب مونده ها فکر می کنم؟
بابا یکی برای من توضیح بده.یکی من رو متقاعد کنه.
شاید نشه توی دوست داشتن بی کرانه ی آدمها شک کرد اما نسبت به احساس تعلقشون چرا.
وقتی کسی رو دوست داشته باشی احساس می کنی به اون تعلق داری. به خاطر همین دیگه نگاه کردن و یا حرف زدن با فرد دیگه ای رو درست نمی دونی.
به این نمی گن تعصب به این نمی گن حماقت به این نمی گن غیرت کورکورانه
میگن احساس تعلق
همه توی این حس آزادن
می تونن در هر حدی که میخوان مانور بدن اما فراموش نکنن که صاحبشون کس دیگس.
جدی بگیرین.
...............................................
پ.ن2: هر کس خودش باید به خودش ثابت کنه.
پ.ن3: چند وقتی بود پ.ن ننوشته بودم. دلم تنگ شده بود.
پ.ن4: بی خیال احساس تعلق. خودت چه طوری؟
پ.ن5: امروزی که گذشت روز توپی بود. رفتم تولد فائزه کلی ترکوندیم از اونجا هم رفتم مهمونی بهار. آخه مامان جونش از مکه اومده.
پ.ن6: امتحانام متاسفانه تموم شدو شنبه باید برم مدرسه.![]()
پ.ن.یکی مونده به آخر: مربا بده بابا![]()
پ.ن.آخر: بی خیال پ.ن
بوس.......بوس
+ نوشته شده در جمعه 29 دی1385ساعت 1:46 AM توسط ستایش |