سلام ...................................... پ.ن1: این سریال نرگس داره حال من رو به هم میزنه. بابا این موضوع مسخره از بس کش اومد پاره شد. پ.ن2: هیچی به اندازه ی پشت خط موندن منو کلافه نمی کنه چرا یه چیز کلافه ترم میکنه و اون اینه که مجبور باشم به خاطر پشت خط موندن بعضیا بهشون جواب پس بدم. پ.ن3:مادر یکی از صمیمی ترین دوستام فوت کرده. اون پشت تلفن گریه میکرد و من نمی تونستم کاری براش بکنم حتی نمی تونستم دلداریش بدم. پ.ن4: حرفام تموم شد................. بوس
وقتی حرفی برای گفتن وجود نداره آدم باید یه پست رو چه جوری کامل کنه؟
اما نه همیشه حرف برای گفتن هست ولی بهتره آدم نگه. بهتره یه secret تو زندگی همه ی آدمها وجود داشته باشه. منم جدیدا یه یواشکی پیدا کردم خیلی دوست دارم برای همه تعریف کنم اما بهتره کسی خبر نداشته باشه. چون اونوقت دیگه اسمش یواشکی نیست.
پس به خاطر همینه که آپ نمی کنم (هرچند حالا من آپ بکنم یا نکنم چه فرقی میکنه؟)
بوس![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه 23 شهریور1385ساعت 0:50 AM توسط ستایش |
این روزا خیابونا خیلی قشنگ شدن. انگار توی همه ی کوچه ها عروسیه. شبها مثل صبح روشنن. همه مشغول یه کارین عیدتون مبارک ............................ پیوست۱:آقا جون از بس شربت خوردم مجبور شدم 2نبال دستشویی بگردم پیوست۲:تازه یه جا هم آش میدادن مامانم نذاشت برم آش بگیرم.
البته تعجب هم نداره عیده دیگه. (هوش تورو دو)
![]()
![]()
![]()
![]()
بوس
بوس![]()
.یکی جلوی منو بگیره.
![]()
کی میره برای من آش رشته بگیره؟![]()
+ نوشته شده در جمعه 17 شهریور1385ساعت 4:10 PM توسط ستایش |
بوسه، تنها تصادفیست که به هیچ پلیسی ربطی ندارد. .................................. پیوست1: چه قدر این عکس لایته. نه؟!
پیوست2: پست قبلی بلند بود ترجیح دادم این یکی کوتاه باشه.
پیوست3: بابا تورو خدا لااقل یه ذره از مطلبارو بخونید بعد نظر بدید.
پیوست4: حرفام تموم شد............... بوس بوس
+ نوشته شده در سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 3:7 AM توسط ستایش |

بهش حق میدم
زندگی کردن مثل یه اجبار میمونه
شاید شما هم وقتی بهش حق میدین که معنی بی پولی و شکم گرسنه و نداشتن اجاره خونه و مادر مریض و ....
همه ی بدبختیای دنیا رو بفهمین.
اما در کل من بهش حق میدم
حق میدم که معنی شرافت رو ندونه عشق رو نفهمه
تو این دوره زمونه اینا به چه درد آدم میخوره
دل خوش سیری چند؟
دختر مو طلایی با آرایش غلیظ و بینی عمل کرده و لبهای ... کنار خیابون ایستاده. از پراید بگیر تا ماشینهای دیگه هر کدوم به چشم خریدار بهش نگاه می کنن.
درست مثل وقتی که پشت ویترین می ایستن. مثل همون نگاه هایی که به مانتو یا کفش یا ... دارن.
چه حس بدیه. انگار همه دارن اونا با یه جنس عوضی میگیرن. انگار دارن به یه مانتوی خوشرنگ با یه عروسک خوشگل نگاه می کنن. براش قیمت میزارن و این قیمت هم با تغییر سایز کمر و باسن و سینه تغییر میکنه.
چه قدر این تکرار برای دختر موطلایی ساده و احمقانس. آدما فرقی نداره کی باشن مهم چیزه دیگس.
چرا کسی نمیفهمه اون آدمه؟
داره راه میره، حرف میزنه، نفس میکشه، زندس
فقط نمیتونه پول در بیاره. راه دیگه ای بلد نیست. این گناه بزرگیه؟
کسی به اون حق نمیده. چون اصولا عادت داریم یه طرفه به قاضی بریم.
وقتی مثل یه دستمال کاغذی مچاله شده هر روز و هر شب دست به دست میشه،
وقتی آدم بودن زیر سوال میره،
وقتی عشق رنگ هوس میگیره،
وقتی بزرگترین لذت زندگی به یه نفرت تبدیل میشه،
وقتی برای سیر کردن شکم و گذروندن یه شب دیگه از شبای خدا باید پول دراورد دیگه بدن چه ارزشی داره.
پس میبینی باید حق داد.
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
پیوست۱:من از کسی دفاع نمیکنم. من نمیگم کی داره کار درست رو انجام میده.
من فقط دارم به آدمایی که حق زندگی کردن ازشون گرفته شده حق میدم.
پول در اوردن راحت نیست.
خیلی ها شاید این کارو نکنن اما نگاه کنین کی با شرافت زندگی میکنه؟
این آدم لااقل داره از تن خودش مایه میزاره. از خودش سواستفاده میشه اما با مردم کاری نداره.از مردم استفاده نمیکنه.
شرافت اینه ؟
پیوست۲:قانون شریعت، دین اسلام حکم صیغه رو برای مرد جایز دونسته. تازه من شنیدم زنهایی که این کار رو میکنن (صیغه) نه تنها گناه نمیکنن بلکه ثواب هم میبرن. به نظر شما فرقی بینشون وجود داره؟
این یکی فقط شرعیه.
پس اینجاست که کثافت کاری پشت پرده ای به اسم دین معنا پیدا میکنه.
(اصولا پیوست باید کوتاه باشه اما من نمیدونم چرا هر وقت میام حرف بزنم نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم)
+ نوشته شده در پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 2:31 AM توسط ستایش |
یک شنبه شب تهران بودیم
ساعت 1 نصفه شب بود و ما داشتیم از جمشیدیه بر میگشتیم.
خیابون شلوغ نبود
خلوت هم نبود
اما اینقدر آدم وجود داشت که دیگه حواست به ساعت نباشه.
همینطور که داشتیم میرفتیم نرسیده به تجریش دیدیم که یه بنز کروکی با یه پژو تصادف کرده. بیچاره. خدا میدونه چقدر از قیمت ماشین افت کرده.
و ...
همه ی این ماجراها به کنار. بعد از کلی دلسوزی برای بنز بیچاره یهو دیدیم که یه آقای خوشگل خوشتیپ داره با جمعیت روبوسی می کنه. ما توجهی نکردیم اما بعد از چند دقیقه تازه موبایلمون آنتن داد که بعله این آقای خوشتیپ آشناست.
آقای محمد رضا گلزار بعد از احوال پرسی با سایرین با لباس ست مشکی و موهای بلند درست مدل ساده ی همیشگی به طرف بنز سفید یخچالی و کروکی( اون ماشینی که تصادف کرده بود نه یه بنز دیگه) خودش رفت و برای اینکه بهش گیر ندن سقف ماشینشو کشید و بعد از یه مدتی که با همه عکس انداخت و روبوسی و ... سوار ماشینش شد.
از اونجایی که ما خودمون تحویل نمیگیریم چه برسه به گلزار به روی مبارک نیوردیم. انگار نه انگار در حالی که تو دلمون داشت کارخونه قند آب می شد. هر ماشینی هم که از اون اطراف رد میشد صدای جیغ و سوت و دست هم هوا میرفت.
خلاصه گلزار ماشینشو روشن کرد از بغل ما رد شد. دو تا بوق کوتاه زد. دست تکون داد و بعد هم یک عدد لبخند ژکند تحویل ما داد.
صد برابر قشنگ تر از مونالیزا.(فکر کنم از ته دل ما خبر داشته)
خلاصه ما هم همگی حتی من که از گلزار خوشم نمیاد تا دو روز داشتم ذوق می کردم.
سوپر استار سینما به غیر از خوشگلی و خوشتیپی خیلی خوشرو مودب سنگین خوشبرخورد و ... هم هست ( وای چه قدر ازش تعریف کردم)
امیدوارم همیشه موفق باشه. شاید خدا خواست من ببینمش و نظرم که خیلی بد بود راجع بهش تغییر کنه.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 1:26 AM توسط ستایش |