*چهار ماه و نیم نبودم
*تایپ فارسی چقد سخت شده
*دلم تنگیده واست. خیلی
*امتحانامو مثل خر خوندم و مثل خر گند زدم.(اینم از نهایی)
*عشقم رجوع کرد و بعد... (ازش متنفرم)
*کنکور دارم و تمام روز به این فکر می کنم که از کجا شروع کنم
*حالت سادیسمیم تشدید پیدا کرده.
*من عاشق ماشینم. برای آدما به اندازه ی قیمت ماشینشون ارزش قائلم.مسخرس.
*شما به یه دوست پسر زود رنج که 2تا بنز و یه BMW بالای 150 میلیون داره چی کار می کنید؟ می پیچونینش؟
*احساس می کنم دیگه عاشق نیستم. خوبه؟! بده؟! قطعا بده.
*می خوام از این مملکت، از این جهنم برم. چی کار کنم؟
*مثل یه بز معلق شدم. وسط زمین و هوا. خودمم نمی دونم دارم چه *هی می خورم.
*لباتو می خوام......................جوووووووووووووووووووووووون.
بیا
*بر می گردم.
بوس....................بوس
+ نوشته شده در پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 11:40 PM توسط ستایش
دیدمش
بالاخره دیدمش
بعد از چند ماه.
درست توی کت و شلوار.سنگین و موقر.
مثلا می خواد بگه خانوم بازی رو گذاشته کنار.
دلم می خواست بهش تبریک بگم.
بابا گفت زشته.
می خواستم بگم: آقای ب...تی! هیچ کس مثل اون خانوم برازنده ی شما نبود.
الحق و الانصاف خدا خوب درو تخته رو جور کرده.
مرسی خدا. مرسی که جواب هرکس رو توی همین دنیا می دی.
من می خواستم ببینم. می خواستم با چشمای خودم ببینم زن این آشغال بالاخره کی میشه.
کی گفته پسری که همه ...ی خورده آخرش یه زن آفتاب مهتاب ندیده می گیره؟!
هان؟!
من با چشمای خودم دیدم و باور کردم.
لیاقت اون عوضی همون دختر مطلقه ی ج__ه بود.
امشب می خوام نماز شکر بخونم.
مرسی خدا. خیلی حال دادی.
.................................................
پ.ن1:دلت برام تنگ شده! می دونستم.
پ.ن2:چشمای خودمه.
پ.ن3:بی حوصله ام. خیلی.
پ.ن4:سعی می کنیم سریع تر آپ کنیم. البته فقط سعی می کنیم.

+ نوشته شده در جمعه 3 اسفند1386ساعت 0:5 AM توسط ستایش |
از فرط بی خیالی بود +آقاهه! +عشق اول فقط یه خاطره است هنوز هم منظور خدا را نمی فهمیم. خدایا با ما شوخی دارید؟ ! شاید هم نفرین هایشان دارد می گیرد. پ.ن1:عجب برفی. عجب تعطیلات غیر منتظره و مزخرفی. عجب خونه نشینی اعصاب خورد کنی.
یا کنجکاوی
نمی دانیم.
ما، منتظر شما نبودیم.
یک صدای مردانه، که در پشت آن پسری پیدا بود.پسری عجیب.
نیازی به حضور یک آدم جدید نداشتیم.
نه پدر می خواستیم،نه مادر
دوست هم که الی ماشاالله.
دوست پسر هم که اصلا حرفش را نزن.
شوهر را نگو که هنوز دهنمان بوی شیر می دهد.
عشق...
اهل این حرفها نمی باشیم.
پس بی خیال. کلا فکر نمی کنیم.
به ما بگویید یعنی چه؟ ما بسی خنگ تشریف داریم.
معنی حضورتان را نمی فهمیم.
(زود قضاوت نکن. بفهم حرفمو)
عشق بعدی همان فاجعه است.
عشق همیشه در مراجعه است.
(بی ربط بود)
هنوز هم لحظه برای ما تصمیم می گیرد.
..........................
پ.ن2:این برفه اومده ولم نمی کنه. خدا جون! منو می بینی؟ پس بی خیال. پوسیدیم توی این خونه.
پ.ن3:خدارا صد هزار مرتبه شکر که بهار و شهپر جون همین نزدیکی ها می باشند. شیرین هم که قهریده. یلدا هم ادا اطفارش زیاد می باشد. خدا بهار را (بدون دوست پسرش) برای ما حفظ کند.
پ.ن4:از بعضی ها بابت وویس ممنونیم. بیسیار بیسیار زیاد. ما گفتیم جبران می کنیم.اما راستش نمی دانیم چه طور.
پ.ن5:ما شرمنده می باشیم از بس می خندیم.![]()
پ.ن6:به قول بعضی ها:رضا صادقی معجزه می کند یا جادو که این طور ستایش را به هق هق می اندازد.
پ.ن7:دلمان لک زده برای آقای طاهری. برای زنگ فیزیک. (یواشکی، بوس بوس آقای طاهری)
پ.ن.یکی مونده به آخر:همتون رو می دوستم.
بوس
بوس![]()
پ.ن.آخر:___________________________
+ نوشته شده در چهارشنبه 19 دی1386ساعت 10:58 PM توسط ستایش |
ما از خودمان المثنی گرفته ایم جدی نگیرید! جملات بالا تنها نوعی تلقین می باشد. +شما هنوز در این ماهیچه ی تپنده پادشاهی می کنید. پ.ن.مهم:نوشته ی بالا فقط یک نوشته می باشد و هیچ ارزش دیگری ندارد.
ما آدم دیگری شده ایم
ما دیگر به یاد شما نمی افتیم
ما چشمه ی اشکمان خشک شده
ما قلبمان را فشرده کردیم،
دیگر به آن راحتی نمی شکند
ما شما را از قلبمان انداختیم بیرون
شما دیگر یک جای profesional در قلب ما ندارید.
چون در همین لحظه که مشغول تایپ می باشیم قطره های اشک امان نمی دهند.
+من اینجوری نبودما..................................... اینجوری شدم.
پ.ن1:شب یلدا و مهمونی و ...اینا بد جور خوش گذشت. حافظ هم حالی به حولمان داد.
پ.ن2:با تاخیر.... شب یلدا،عید باستانی مبارک. یلدا جونی شبت مبارک.
پ.ن3:ببخشید اگر بنده بسی بی وفا می باشم.
پ.ن4:خیلی نوکرما...
پ.ن5:بوس.................
بوس............![]()
پ.ن.یکی مونده به آخر:یاد اون بوس بوس های پر انرژی بخیر.
پ.ن.آخر:پر انرژی نبود؟!؟!؟ پر انرژیش می کنیم،
بوووووووووووووووووووووووووووووووووووس![]()
![]()
![]()
بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه 1 دی1386ساعت 1:39 AM توسط ستایش |
هی فلانی!
زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده ی کوچک
آن هم از دست عزیزی
که تو دنیارا
جز برای او نمی خواهی
بی گمان شاید همین باشد.
+چرا با اینکه می دونم خطا کرده
هنوز دلگرم امیدم که.....برگرده
+واسه من همین خیالتم بسه.
_________________________
پ.ن.آخر:این گزینه ی "وبلاگ های دوستان" توی مدیریت چیز خوبیه. آدم می فهمه کی و کی آپ کرده.دیگه پس لازم نیست بیایم خبر بدیم.
درسته؟
+ نوشته شده در جمعه 9 آذر1386ساعت 1:25 PM توسط ستایش
سخته
قبول کن خیلی سخته
بعد از سه سال
سه سال عقد بستگی و اندی قبل از آن
و بسی مکافات
یکی وسط جمع میگه:سکه هارو از حلقومش می کشم بیرون
_غلط می کنه مهریه رو تمام و کمال نده.
_شده با قاضی ساخت و پاخت کنم،می کنم برای اینکه این آشغال آدم بشه.
ترو خدا بسه.
یه قلب این وسط له شده
یه آدم اینجا خورد شده
یه دختر...
اسم مهریه رو نیارین.کسی مهریه نمی خواد.فقط یکی بیاد توضیح بده بگه چرا؟
بگه به چه حقی؟
پس تکلیف اون حرفا چی میشه؟
اون ابراز علاقه ها. من بی تو میمیرم، تو زندگی من هستی،خدا تورو به من هدیه داد ...
نگو بی خیال.
بگو چه طوری یه مرد،مرد که نه یه نامرد.بعد ازسه سال عشق و عاشقی کارش به جایی رسید که پیغام پسغام بده:دیگه نمی خوامت.
حتی نیومد تو چشاش نگاه کنه و بگه:ببین عزیزم! من بی شرفم.بعد از سه سال که می گفتم میمیرم برات حالا می خوام بگم گ_________________ه خوردم.
احمقایی مثل من گفتن:مردا همه مثل همن.
لبخند زد و گفت:نگو ستایش.اون با همه فرق داره.
آره.فرق داشت. بی شرف تر بود. نامرد تر بود. پست تر بود
حیف اسم مرد.حیف مفهوم مردی.
از مردی فقط یه آلت ت______________لی کذایی مونده.
گریه می کرد و می گفت:کاش مرده بود ستایش. کاش مرده بود.
اگه مرده بود تا آخر عمرم براش گریه می کردم.
اما حالا این بی وفایی رو کجای دل باید جا داد.
آخه چه طوری تونست؟ جواب چی رو داد؟ نون نمکی که خورده بود؟
کاش آدم از خدا نترسه و فحش مرده و زنده و خواهر و مادر نثارش کنه.
اما آخه چه فایده.
این دل دیگه دل نمیشه. این درد دیگه تمومی نداره.
خونشون مثل خونه ی عزادار بود.باباش گریه می کرد. همه گریه می کردن.
بابام از زبونش چه حرفایی که نزد.
نه______________________نه________
اینا مهم نیست.به خدا مهم نیست.
مهم همون احساسی بود که با خفت مرد.
همون عشقی که خیلی بزرگ بود خورد شد و مرد.
می گفت:خودش بیاد بهم بگه.باهام حرف بزنه. قانعم کنه.
کاش دردش رو به خودم می گفت.راحت تمومش می کردم.
اما نکرد.جنمشو نداشت.آدمش نبود. می دونست حرفی برای گفتن نداره.
رفت.
به درک که رفت.
اما اینجا دیگه آخر خطه.
............................................
حیف اسم مرد. حیف مفهوم مردی
که روی جنسی بذارن که همه ی اعتماد به نفسش توی آلت ت___________لیش جمع شده.
_____________________________
+توقع همچین پستی رو داشتین؟
پست قبل مقدمه بود.
+ نوشته شده در جمعه 2 آذر1386ساعت 1:3 AM توسط ستایش |
مردان در صيد عشق به وسعت نامنتهايي نامردند،
تا وقتي مطمئن به تسخير قلب زن نشدند،
گدايي عشق ميکنند.
اما همين که مطمئن شدند...
مردانگي را در کمال نامردي به جا مي آورند.
"دکتر علي شريعتي"
+ نوشته شده در یکشنبه 27 آبان1386ساعت 11:8 PM توسط ستایش
فردا روز خوبیست +اما چیزی کم است، بالاخره ۱۷ سالمان تمام شد. تولدم مبارک
نه.
شاید فردا روز خوبی باشد.
فردا به ما تبریک می گوییند.
فردا مارا بوس کوچولو می کنند.
فردا یادشان می آید که مارا دوست دارند.
فردا به ما کادوهای خوشگل می دهند.
فردا ظاهرا قرار است ما متولد بشویم.
شما که نمی دانید.
+ نوشته شده در جمعه 25 آبان1386ساعت 9:58 PM توسط ستایش |
اگر یک روز صدای دوست پسرتان را در حال س-ک-س بشنوید،چه می کنید؟
عشق تو
مثل یه بچه ی حرومزاده بود
قبل از اینکه غسل تعمید بدم
کشتمش
اون حروم، زاده شد و حروم،
مرد.
_لطفا پایتان را از روی قلب ما بردارید.به اندازه ی کافی له شده.
.........................
پ.ن1:پ.ن هایی که نوشته نمی شوند برای خودشان صفایی دارند.
پ.ن2:کسی هنوز دلش می خواهد مثل روزهای اول دبستان،هزار بار بنویسد"بابا آمد"، شاید که برگردد.پدر یکی از دوستای عزیزم فوت کرده.اگر زحمتی نیست برای شادی روحش فاتحه بفرستید.
پ.ن3:فیلم Bitter Moon رو سعی کنید حتما ببینید.سه روز با اعصاب من بازی کرد.
پ.ن4:نمی دانیم چرا جدیدا هر چه می بینیم از پ-س-ت بودن نرینه ها حکایت می کند.
پ.ن5:ما همچنان در کف هستیم که بعضی ها عجب رویی دارند.
پ.ن6:پسر خوشگل خوشتیپ بالا شهری!![]()
مارا با شما چه کار؟!کم خودتان را به ما بچسبانید.![]()
پ.ن7:من بلبل زبونم؟! آخه چرا! من فقط نظرم رو گفتم.چه ربطی داره به بلبل زبونی؟
پ.ن8:این فیلترینگ نمی دونم چرا،خیلی از بازدید کننده هام رو کم کرده.اینه وضع اعصاب من.
پ.ن.یکی مونده به آخر:برای مانی جونم(مامان جونم) دعا کنید.کمرش خیلی درد می کنه.![]()
پ.ن.آخر:مثل همیشه چند خط می نویسیم آخر سر هم می گوییم:(به قول بعضیا)
نوکرت برم
بوس
بوس![]()
+ نوشته شده در جمعه 11 آبان1386ساعت 1:54 PM توسط ستایش |
مردها 3 دسته می باشند
1.مرد اروپایی:یک زن دارد و یک دوست دختر.
اما زنش را بیشتر دوست می دارد.
2.مرد امریکایی:یک زن دارد و یک دوست دختر.
اما دوست دخترش را بیشتر دوست می دارد.
3.مرد ایرانی:4زن دارد و 1000 دوست دختر.
اما ننه اش را بیشتر دوست می دارد
*ما شدیدا به این موضوع ایمان داریم.
..............................
پ.ن:حذف شد
پ.ن.آخر:یکی شبیه من است. آنجا جاییست وسط زمین و هوا.تازه کشفش کردم.درست وقتی که متولد شد.TaKe It EaSy
(شاید یه چیزهایی اضافه شد)
+ نوشته شده در جمعه 4 آبان1386ساعت 5:14 PM توسط ستایش
فلسفه ی من توی زندگی برای تو یه چیزه.
برو بمیر.
شاید خیلی دیر بهت گفتم.اما مهم اینه که بالاخره گفتم.
از خیلی وقت پیش فهمیدم که "مردشورتو ببرن"خیلی بهت میاد.
از خیلی وقت پیش که تک خاج داشت بغل بی بی خشت عشق بازی می کرد.
وقتی که بین تک دل من و تک خاج تو 12خال پیک ردیف شد.
وقتی که فهمیدم هر بوسه ای رنگ علاقه نداره و هر حرارتی تب عشق نیست.
درست سر ساعت 12شب.
من می گفتم 12شب.تو می گفتی صفر عاشقی.
می بینی!
تو نبودی که منو به بازی گرفتی.حرفات بود.
حرفایی که این روزا هر احمقی هم بلده بزنه.
نه داداش.گوش من از این حرفا پره.
اولی نیستی و آخری هم نخواهی بود.ما حساب گنده تر از شما رو هم صاف کردیم.
فرستادیم به جهنم.
شما هم که برید جاتون اینجا خیلی خالی میشه.
آخه می گفتید دوسم دارید.یادتون نیست؟
نه بابا.بسوزه پدر مشغله.بین این همه طلبکار رنگ و وارنگ،رقم ما خیلی ناچیزه حاجی.
اما...
کسی که نسیه میده عاقبتش همون "برو بمیره"
چکای بی محلتم جمع کردم.امشب می خوام با خودت آتیششون بزنم.
درست سر ساعت 12شب.
اهم...ببخشید
همون
صفر عاشقی
+ نوشته شده در چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 11:43 PM توسط ستایش |
ماشینم رو دیگه نمی خوام ببینم.
دانشگاه هم ثبت نام نمی کنم.گور باباش.گور بابای اون همه درس خوندن.
اون مهمونی رو هم کنسلش کن.حال ندارم اصلا.
چوب اسکیا رو دلم می خواد بشکونم.مردشور اسکی و شمشک و دیزین رو ببرن.
میگرنم خوب شده.مادر جون میگه شفا گرفتی.اما من شفا نمی خواستم.به سر دردام نیاز دارم.
پسر دوست بابام می خواست بیاد خواستگاری.پسر یکی از تاجرای کله گنده.
گفتم شوهر چیه تو این موقعیت!
عسل میگه:چه مرگته چش سفید.زندگی بهتر از این!
گفتم من اینارو نمی خوام.من اصلا اینارو از خدا نخواستم.
من تورو خواستم.
اما...
بهم نداد.
خدا می خواست گولم بزنه.فکر کرده من خرم.می خواست اینجوری دهنم رو ببنده.
خدا بهم گفت:اون مال تو نیست.گذاشتمش کنار واسه یه نفر دیگه.
می دونستم کیه.منظورش همون ج____________ه بود.
از اولم گفتم.خدا ج______________ه هارو بیشتر دوس داره.
بد به حال من.توی این زندگی لعنتی ج________________ه هم نتونستم بشم.
اصلا این خانوم خوشگلای موطلایی رو همه دوست دارن.
با اون پوست برنزش.که دیگه لک و پیسش معلوم نشه.
فکر میکردم بالاخره همه چیز رو به راه میشه.شبای احیا تا صبح بیدار موندم.اما...
فایده نداشت.کار من از دست به دامن خدا شدن گذشته بود.
امشب،همین 2ساعت پیش بهش گفتم.خدایا!هر چی بهم دادی رو بهت پس میدم.
ببین خدا! اینا همش مال تو. دیگه نمی خوامشون. اما اون رو بهم بده.مال خود خودم.
خدا خندید و گفت:اون از من دختر مو مشکی نخواست که تورو بهش بدم.
راست می گفت.من چقدر خودخواه بودم.نمیشه که هر چی من میگم بشه.
من اون رو می خوستم.اما اون منو نمی خواست.
برای همین به بابام گفتم می خوام موهامو مش کنم.گفت کی این موهای مشکی پرپشت رو دلش میاد استخونی کنه؟
گفتم می خوام برنز بشم.گفت کدوم آدمی پوست سفید خوشگلشو رنگ شکلات می کنه.
اما...
بابام نمی فهمید که اون دختر سفید مو مشکی دوست نداره.خدا هم دوست نداره.
+ نوشته شده در یکشنبه 15 مهر1386ساعت 0:36 AM توسط ستایش |
حیف عشقی که گذاشتم
حیف عمرم و دقیقم
حیف اشکایی که ریختم
راس راسی حیف سلیقم
تولدت مبارک عزیزم،عمرم،نفسم،عشقم،کثافت،عوضی،آشغال...
(برای اطلاعات بیشتر به اول مهر پارسال مراحعه کنید)

............................................................................................
قبل از اینکه بری، نونا رو برام بذار توی تستر.لباسارو هم روی بند رخت ولو کن تا بو نگیرن.اونای رو هم که جلوی در گذاشتم ببر اتوشویی.حساب سوپری رو هم تسویه کن.
اما یه چیزیم یادت باشه.داری اشتباه می کنی که میری.چون من هنوز دوست دارم.می فهمی؟ تو تا آخر عمر از ذهن من بیرون نمیری. هیچ وقت به حرف دلم گوش ندادی.
اه...اون تلفن لعنتی چقدر زنگ می خوره.جواب بده بگو نیستم.یادت نره بچه رو برسونی.خودم میرم میارمش....نه راستی نمی تونم.جلسه دارم.لطفا این کار رو هم بکن.
بوی سوختنی داره میاد.زیر گاز رو خاموش کن تا بیام. باروونیم روی مبله.اگر زحمتی نیست آویزونش کن به چوب لباسی.
بعد رفتن تو دیگه کی صبها از خواب بیدارم کنه؟دیگه شبها کی با موهام بازی کنه تا خوابم ببره؟
می دونی.این بی انصافیه.تو حق نداری ترکم کنی.منی که واقعا دوستت دارم.
راستی برگه های سخنرانیم رو که مرتب کردی؟یهو آبروم نره.بهم زنگ بزن که پروازم رو فراموش نکنم.این روزا خیلی هواس پرت شدم.
اه...باز که این داره زنگ می خوره.اصلا از پریز بکشش...می خوام راحت بخوابم.سرم درد می کنه.برام یه استامینوفن بیار.
آخه می دونی.نمی تونم رفتنت رو باور کنم.من هنوز عاشقتم.نمی فهمم چرا داری میری.
....................................................................
پ.ن1:من رو با بقیه دخترا جمع نبند.من با همه فرق دارم.می فهمی؟!
پ.ن2:خسته شدی آرش خان؟!
پ.ن3:بابا اشکان مربوط به من نیست.خیال همه راحت.
پ.ن4:با اول مهر چه می کنید؟
پ.ن5:وبلاگم ظاهرا فیلتره.نه از طرف مخابرات.چون خودم هر روز بازش می کنم.اما اگر کسی توی باز کردنش مشکل داره با این آدرس باز کنه.www.Karentinia.Blogfa.ir
پ.ن6:سوت________________
پ.ن.یکی مونده به آخر:من به کوچولو بودنم افتخار می کنم. اما به کوچولو بودن تو بیشتر.
پ.ن.آخر:خیلی مخلصیما. بوس.............................بوس.......
+ نوشته شده در دوشنبه 2 مهر1386ساعت 11:33 PM توسط ستایش |
هی _______________________
اینطوری بهم نگاه نکن بزی.
سر تا پامو قیمت بکنی خدات تومنه.
نه که بخوام _س کلای بذارم یا که ادعام بشه ها.نه. می دونی که اهل این حرفا نیست.
فقط گفتم که بدونی این جینی که پامه دیزله.500تومن خریدمش.
بحث پولش نیستا اما همین ساعتی که می بینی امگاس.2007.3تومن قیمتشه.اگه قرار بود به رخت بکشم کتونیم رو می کشیدم که آدیداس اصله.
تیشرتم بهم میاد؟
چی؟ بد رنگه؟
خفه شو بابا.تامیه. رنگش خداس.نو زندگیت ندیدی.
اصلا می دونی قیمتش چنده؟
همین رو 76خریدم.تازه از رضا.کلی هم تخفیف داد.
می دونی چیه؟از عقده ای بازی خوشم نمی یاد.حالا بر فرض من سر تا پام مارکداره. دلیلی نداره بیام بگم.
مثلا دلیل نداره تو بدونی عینک من پلیسه و 310 تومن خریدمش.
انقدر بدم میاد از این آدمای عقده ای که فقط ادعاشون میشه.
...رو که میشناسی. اومده میگه کت شلوارم ورساچیه.
گفتم تو ... خوردی.من خودم ورساچی پوشم.دیگه نمی خواد به من بگی.
بحث ادعاش نیستا.من اصلا ادعا نمی کنم.تو که منو میشناسی.
اه...باز که داری این طوری نگام می کنی.
_______________________________________
بابا مارک باز.
بابا خوشتیپ.
بابا حسابی پوش.
بابا مایه دار.
بی خیال این حرفا.5 دیقه این لباس خوشگلات رو درار.یه راحتی بپوش.
می خوایم دور هم خوش باشیم.
پ.ن1:این برو بچس مارک باز رو دیدین؟ یه نمونش بالایی.هر کی ندیده اینجا ببینه.
پ.ن2:البته من حق میدم.لباس شخصیت میاره.هر چی گرون تر،بیشتر.
پ.ن3:با عرض پوزش از جناب سعدی که باید یه دست برد کوچولو توی شعرشون ببریم.
پ.ن4:تن آدمی شریف است به جان آدمیت/نه.همین لباس زیباست نشان آدمیت
پ.ن5:اینکه میگم دوست دارم/این که میگم تورو می خوام/اینکه میگم هرجا بری/تا آخرش باهات میام/اینکه میگم عاشقتم/من تا همیشه باهاتم/اینکه میگم پیشم بمون/چه توی شادی چه تو غم/دروغه محضه به خدا/من دیگه دوست ندارم/اسم تورو روی لبم/از روی عادت میارم.
پ.ن6:دستت مال من بود ولی قلبت بود از من جدا/چه شبهایی به خاطرت نشستم.وای خدا
پ.ن7:چشمای تو آرامش رو به من میده/چشمای تو به من میگه...تو دوسم نداری دیگه
پ.ن8:اصلاچرا می نویسم حیف دستام/پس من چرا خیس خیسم؟حیف اشکام
پ.ن9:شرمنده که پی نوشتها ربطی به هم نداشت.
پ.ن.یکی مونده به آخر:اس ام اس اومده بی شعور کثافت...یه بوس بده...یه بوس بده بی شعور...کثافت...من که دوست دارم.
پ.ن.آخر:بوس بده دیگه...زود.آره زوریه...![]()
بوس
بوس
+ نوشته شده در دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 0:43 AM توسط ستایش |
با اینکه اوایل دوستی بود خیلی خوب بودیم. خیلی خیلی خوب بودیم. تا اینکه بحث پیدا کرد به "بیا خونمون و بیام خونتون"
نظرتون خیلی برام مهمه.پس خوهشا با دقت بخونید
_اشکان لطفا راجع به این موضوع با من صحبت نکن.من اهل این حرفا نیستم.البته جلوی تورو هم نمی گیرم. با هر کسی بخوای می تونی رابطه داشته باشی تا ارضات کنه.اما به من نگو.
_این حرفت توهینه ستایش.اصلا یه سوال.اگه قرار باشه من با یکی دیگه رابطه داشته باشم و گپ بزنم و بیاد خونمون.پس نقش تو این وسط چیه؟
_چه ربطی داره؟من باهات حرف میزنم،میگیم،می خندیم.
_چه طرز فکر چیپ و آنتیکی داری.الآن دیگه این قضیه جا افتاده.تا حالا از یه دختر اینقدر سخت گیری ندیده بودم.من تورو دوست دارم،تورو می خوام و باید همه چیم با تو باشه. اصلا مگه قراره تو بیای خونمون ما کاری انجام بدیم؟
_ببین اشکان.اصلا بذار برات مثال بزنم.فرض کن خواهر خودت.اگه بیاد بهت بگه که می خواد بره خونه ی دوست پسرش چی میگی؟
_می کشمش.
_می بینی؟!؟! خودت جواب خودت رو دادی؟
_یعنی چی؟چه ربطی داره؟خواهر منو الکی قاتی نکن.خانواده ی ما با خانواده ی شما فرق داره.تازه. خواهر من اهل این حرفا نیست.همش سرش توی درسه.
_یعنی از من بیشتر؟ منی که معدلم ۳۰/۱۹رشته ی ریاضیه؟
_تو درس می خونی،عشق و حالتم می کنی.اما اون اینطور نبود.هر دختری باید یکی از این دو راه رو انتخاب کنه.یا شوهر یا عشق و حال جوونی.آدمای احمقی مثل تو دومی رو انتخاب می کنن.اما یکی مثل خواهر من سنگین رفت ، سنگین اومد.خیلی زودم شوهر کرد. برای همینم هست که الآن توی زندگیش موفقه.
_خواهر تو این جوری بود چون نمی تونست جور دیگه باشه.اما پدر من به من آزادی میده. خیلی کنترل شده و محدود. نه اینکه سر 17سالگی شوهر کنم.
_گفتم که خواهر منو با خودتون مقایسه نکنید. اون فرق داره.اون مثل شماها نیست.
_ببخشید که که طاق آسمون سوراخ شده خواهر شما افتاده پایین.
_درست صحبت کن. نمی خوام بی احترامی کنم...
___________________________
___________________________
تازه نمی خواست بی احترامی کنه این همه زر مفت بار من کرد.آشغال کثافت فکر کرده با دختر خیابونی طرفه. دلم می خواست بهش بگم بی شعور تو اندازه ی بابای منم مدرکت نیست اونوقت داری دم از تربیت خانوادگی می زنی. اصلا یعنی چی تا میرسن به آدم و میگن بفرما خونه ی خالی. بابا جون من اول طرفت رو بشناس بعد ...مفت بخور.این همه دختر این کاره. چرا 3شب تموم وقت میزاری که به من بقبولونی پاشم بیام خونتون.بعدشم چند بار .... و آخر سرم هرری. مردشور مرد رو ببرن اگه مردی اینه.
هر کی می رسه بهت فقط می خواد ترتیبتو بده. بابا اصلا کسایی هستن که شغلشون اینه.نمی خوای پولم بدی؟ خیلیا هم مرام میذارن پول نمی گیرن به خدا.
اصلا فکر کن منم خواهر خودت. چه طور دلت میاد؟ کو اون غیرت؟ کو اون فردین بازی؟ بابا یه عمر مرد ایرانی رو میشناختن به تعصب. فقط بلدی بگی به فلان پسر نگاه نکن. بیرون نرو.این طوری لباس نپوش. اگه مردی به خودت اجازه نده دست به ناموس مردم بزنی. تازه بیای پشت سر دخترای مردم حرف بزنی و براش نقشه بکشی. وقتیم بهت می گه نه،انگه دختر ... بهش بزنی.
خوبه گفتم خونتون نمی یام. وگرنه چی بهم می گفتی؟!؟!
یاد یه جمله از حضرت علی افتادم
"ارزش مرد به اندازه ی همت اوست و پاکدامنی او به اندازه ی غیرتش"
یعنی مردی که نمی تونه جلوی خودش رو بگیره غلط می کنه حرف از غیرت و عشق میزنه.
شما هم کمکم کنید.بگین توی چنین شرایطی چه عکس العمی نشون میدین؟ اصلا راجع به مردم و پوششون چه فکری می کنید؟ شما ها هم زود تصمیم می گیرین و زود قضاوت می کنین؟
.........................
تذکر: فکر می کنم با روال داستان ها آشنا شدین.اما این بار برعکسه.
خانوم ها آقایون داستان واقعی است.
...........................................
پ.ن1:دارم میرم مشهد. فکر می کنم رفتن به یه مسافرت مذهبی برای روحیم مناسب باشه. برام دعا کنید. براتون دعا می کنم.
پ.ن2:هنوز توی شوکم. تا حالا همچین چیزی سابقه نداشته.2تا آرامبخش خوردم. خدای من باورم نمیشه.
پ.ن3:اینجا جنگله بخور تا خورده نشی/اینجا نصف عقده این،نصف وحشی
پ.ن.آخر: از مردا متنفرم.
+ نوشته شده در شنبه 27 مرداد1386ساعت 9:54 PM توسط ستایش |
مکان:یکی از روسری فروشی های پاساژ قائم
_خسته شدم عسل. یکی رو انتخاب کن دیگه.ده دفعه این قائم رو بالا پایین کردیم.
_نمی تونم انتخاب کنم. دوست دارم همشو بخرم. این چطوره؟
و روسری رو روی سرش انداخت.
_قشنگه. به رنگه پوستتم میاد. ببخشید آقا قیمت این روسری؟
_28 تومن خانوم.
_وای آقا چقدر گرون!!! روسریا الآن12_6 تومن هستن.
_خانوم این روسری مارکداره، ابریشمه، خاصه...
_اگه مارکدار بود که 28 تومن نبود.280 تومن بود.
_بده ما ارزون میدیم؟
یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش انداختم و گفتم: تخفیف که داره ایشالا؟
_شما بپسندین ما باهاتون راه میایم.
_اگه تخفیف داشته باشه ما می پسندیم.
_25 میدم بهتون.
_3تومن؟!من به خاطر 3تومن دارم چونه می زنم؟!
...
خلاصه کلی بحث کردیم و آخرش به 21 تومن راضی شد. من راضی نبودم. می دونستم داره میکنه توی پاچمون.اما عسل کلی ذوق کرد که بالاخره روسری دلخواهش رو پیدا کرده.از مغازه بیرون اومدیم که عسل جلوی ویتریم مغازه ی روبرو خشکش زد.
_چیه؟
_ستایش روسریم.
_هه.پسره ی احمق چقدر گفت خاصه. بی خیال بابا. بیا بریم.
_برو بپرس چنده.
......................................
_آقا قیمت اون روسری رو می خواستم.
_8500 تومن.
_بله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
_8 هزاااااااااااااااااااارو پونصصصصصصصصصصصصد تومن.
_میشه بیارید ببینم؟
روسری رو اورد.باورم نمی شد. خود خودش بود. عسل اومد تو. بهش قضیه رو گفتم. داشت پس میافتاد.روسری رو گذاشتم کنار و از مغازه اومدم بیرون و باز رفتم داخل مغازش. داشت با موبایلش ور میرفت.اصلا سرشم بلند نکرد.منم خیلی کفری شدم گفتم:این روسری رو 21 تومن با زور به من فروختی روبرویی میده 8 تومن.
_فرق داره.
_ببین من خودم بچه بازاریم. واسه من ادا در نیار.
_خب چه کار کنم؟
دلم می خواست بزنم لهش کنم بچه سوسولو. روسری رو برداشتم و یکراست رفتم حراست قائم. کلی فک زدم. مسئول اونجا گفت ما الآن کارشناس نداریم شکایت بنویس وقتی کارشناس اومد بررسی می کنه.
_یعنی چی آقا؟ من یه روسری رو 20 هزار تومن گرون تر خریدم. بحث پولش نیست. باید ادب بشه یا نه؟این کاغذ بازیا هم به هیچ دردی نمی خوره.
خلاصه با کلی بحث و جدل یه مامور دنبال ما فرستادن.پسره خیلی خونسرد اصلا به روی خودشم نیورد.2تا روسری رو گذاشتیم کنار هم. ماموره هم قبول کرد که مثل همن اما پسره زیر بار نرفت.
(به بعدی توجه کنید)
_______________________
مکان:یکی از جین فروشی های پاساژ سپید
_پسندیدین خانوم؟مبارکتون باشه.
توی همین موقع یه پسر جوون با اضطراب داخل مغازه اومد و گفت: افشین ریختن توی پاساژ دارن جمع می کنن.مغازه ی رضا اینارو بستن.خانوما موهاتونو بکنین تو.
و از مغازه بیرون رفت. توی هول و ولا بودیم که مامور داخل مغازه اومد و با اخم گقت:سلام علیکم.
_سلام آقا
_اون شلوارو بیار. اون یکی رو هم بیار. نه نه زیری رو بیار.اون چیه اون گوشه؟! این چرا کوتاهه؟ خانوم شلواری که شما خریدین رو ببینم.
دستم رو بردم داخل نایلکس و شلوار رو بیرون اوردم.اخم کرد و گفت: این که کوتاهه خواهر من.
_قدم کوتاهه برادر من
مریم با بازوش به پهلوم زد که یعنی این چه طرزه حرف زدنه.می خوای شب وزرا بخوابی.
_اگر یه قد بلند بخره چی؟
_خب مبارکش باشه.
_مگه شما تعرفه های جدید رو نمی دونید؟! ما هر مغازه ای که شلوار کوتاه بفروشه پلمپ می کنیم.
_شاید یکی بخواد توی مهمونی بپوشه.
_خب بلند بپوشه.پوشش اسلامی.شما هم برادر من هر چی شلوار کوتاه داری جمع کن.
_____________________________________

یه روسری نا قابل رو مردم 20هزار تومن گرون تر می خرن. تازه از جاهایی که ارزون فروش هم نیستن. یه مسئول وجود نداره که بیاد در مغازشو تخته کنه اون وقت به خاطر فروش شلوار کوتاه نون مردم رو آجر می کنن.
آقای احمدی نژاد!
این حرف شما نیست؟! یادتون نمی یاد؟! 3 تیر، مصاحبه ی شبکه ی دو
"واقعا مشکل مردم ما شکل موی بچه های ماست؟!؟! خب بچه هی ما دوست دارن موها شونو هر جوری بذارن. به من و تو چه ربطی داره؟!؟! من و تو باید به مسایل اصلی کشور برسیم.
یعنی دولت باید بیاد اقتصاد رو سامان بده،فضای کشور رو آرامش ببخشه،امنیت روانی درست کنه،پشتیبانی کنه از مردم. مردم سلایق گوناگون دارن. ما سنت های مختلف،اقوام مختلف،تیپای مختلف داریم. چرا مردم رو کوچیک می کنیم؟!؟! یعنی واقعا مردم رو انقدر کوچیک می کنیم که الآن مشکل مهم جوون های ما اینه که مدل موشون رو چه طوری بذارن و دولت هم نمیذاره. یعنی شان دولت اینه؟!؟! شان مردم اینه؟!؟! این اصلا توهین به مردم ماست. چرا مردم رو دست کم می گیریم؟! یعنی الآن مشکل کشور ما اینه که مثلا فلان دختر ما فلان لباس رو پوشید. یعنی مشکل کشور ما اینه؟!؟! مشکل مردم ما اینه؟!؟!"
آقای رییس جمهور!
این ملت ساده و خوش باور کجای رویاهای شما جا دارن؟
من 17 سالمه و کم سن و سال تر از اونم که بخوام بحث سیاسی بکنم. کاری به سیاست ندارم اما این رفتار که با من و امثال من میشه درست نیست. آخه چرا ما لباس پوشیدن، غذا خوردن و حتی راه رفتنمون به سیاست ربط داره؟
حق دختر و پسر نوجوون و جوون مملکت ما این نیست که باهاش مثل یه آشغال هرزه برخورد بشه. ما ها که خیر سرمون نخبه های دنیاییم.
+ نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 0:38 AM توسط ستایش |
اون ستاره رو می بینی گوشه ی آسمون؟قشنگه.نه؟ می گفتی هر وقت اون ستاره داشت چشمک میزد،بدون من دارم به تو فکر می کنم. خندم میگیره.جالب اینجاست که همون موقع هم خندیدم.تو فقط اخماتو کردی تو هم و گفتی:تو هیچ وقت منو باور نمی کنی.
.........ستارهه الآنم داره چشمک میزنه.
خدارو شکر که هیچ وقت باورت نکردم.
_______________
صبح بود.مامانم اومد بالای سرم و گفت:بیداری عزیز دلم؟
_اهوم
_من دارم میرم بیرون. دوست دارم.(بوس)
_هه.یکی دیگه هم اینو میگفت. همه دروغ میگن.
فقط خندید.موبایلشو برداشت،بوسم کردو...رفت.
_______________________________
چه جالب.20تیر امسال رو پاک فراموش کردم. انگار دارم با نبودش کنار میام. هیچ احساس کینه ای نسبت بهش ندارم.چون اون هیچ وقت منو گول نزد.من خودم خواستم. این خصلت زنای عاشقه. از توی دام عشق افتادن لذت می برن،ازعذاب کشیدن،نرسیدن.
چه رنج شیرینی.وقتی مال تو نیست. وقتی که حتی خدا دیدنش رو توی خواب ازت دریغ می کنه. وقتی شبا با خیالش به خواب میری و صبحا با فکرش از خواب بلند میشی.
من میشناختمش. می دونستم دوسم نداره.تردید داشت. برای همین اول من عاشقش شدم و بعد ترکش کردم. حتی بهم نگفت صبر کنم. این موضوع خوشحالم کرد. من عشق رو می خواستم برای جدایی. لذت بزرگیه،شجاعت می خواد. من داشتم. با لبخند باهاش خداحافظی کردم. انقدر نسبت به من بی تفاوت بود که حتی از این جدایی خوشحالم نشد.
همون شب خدا رو شکر کردم. عشق من پاک تر از اون بود که دچار روزمرگی بشه.
روزهای بعد مردای دیگه ای توی زندگی من میان اما کسی جای اون رو نمی گیره.اون توی قلب من می مونه.
من هنوز منتظرم..... هنوزم بزرگترین آرزوم اینه که حتی برای چند ثانیه صدای نفساشو بشنوم.بازم به دروغ بهم بگه "به خدا دوست دارم جوجم". این دروغ به اندازه ی همه ی دنیا خوشحالم می کنه.
دوست دارم بهش بگم:
یه نفر،یه جایی،یه روزی... تموم آرزوش لبخند تو بود.
پس تو هم
یه جایی،یه روزی... با یه لبخند یادش کن.
____________________
_بدون عشق...زندگی ممکنه؟
_خب آره.اتفاقا زندگی راحت تره.
_شما کدوم رو ترجیح میدین؟
_من؟!خب...کسی توی زندگی من هست که حاضرم به خاطرش ازدواج نکنم.
_اونم حاضره؟
_اون؟...خب می دونی.یه مرد هیچ وقت نمی تونه ازدواج نکنه.
_چرا ازدواج نمی کنین؟
_من هیچ وقت به ازدواج با اون فکر نمی کنم.اون 17ساله داره زندگی میکنه. از زنش،بچه هاش و زندگیش راضیه. من نیومدم که یه زندگی 17ساله رو به هم بزنم.اما به همین که می تونم باهاش صحبت بکنم راضیم. شاید از من بدت بیاد اما... عشقه دیگه.
********
دلم سوخت،خیلی. ازش بدم نیومد.اون مرد...همسرش،بچه هاش. ما آدما چه سرنوشت عجیبی داریم.همیشه بین عشق و خوشبختی باید یکی رو انتخاب کرد؟!؟ باز با خودم فکر کردم
"بدون عشق...زندگی ممکنه"؟
__________________
چند شب پیش شب آرزوها بود.من تورو از خدا خواستم، تو چی؟
_________________________
روز بابایی مهربون خودم و همه ی بابایی های مهربون حال و آینده مبارک.![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه 6 مرداد1386ساعت 11:39 PM توسط ستایش |
یکی بود یکی نبود.
توی یکی از این روزهای پاییزی دختر خانوم خوشگلی برای یکی از دوستای وبلاگیش کامنت گذاشت. این کامنت جواب کامنت پر مهر و محبت دوستش بود. چون خانومی خوشگل قصه ی ما عادت نداشت دل کسی رو بشکونه.
خلاصه بعد از گذاشتن این کامنت یک ساعت به دو ساعت نکشید که خانومی یک عدد کامنت خصمانه از یک دختر بینوای بدبخت دریافت کرد.
کامنت دخترک بی نوا از این قرار بود:
"عزیزم. تو گر کمبود دوست پسر داری مشکل توست. لزومی ندارد دوست پسر مرا از من بربایی. دلم برایت می سوزد.خوب نیست دختری همچو تو خود را این گونه سبک کند."
از اونجایی که خانومی قصه ی ما حرف هر کسی براش اهمیت نداره هیچی نگفت. اما دوستاش بد رقم شاکی شدن. پسر عموی بیچارش هم فقط گفت به مزخرفات این دختره توجه نکن. اما... . چشمتون روز بد نبینه که دختره اومد دهانش را گشودو ...(کامنت ها به علت بد دهنی قابل ذکر نیستند) و خانومی مجبور شد کامنت ها رو پاک کرده و روزه ی سکوت بگیرد.
ناگهان. دوست پسر دخترک بینوا سر در اورد و به پسر عموی بد بخت به طرز فجیعی...( آره دیگه)و برای اینکه دل دخترک بینوا نشکند از او طرفداری کرد.
خلاصه. خانومی از آنجایی که قلب بزرگی داشت به روی خودش نیورد. اما پسرک مدام کامنت های عاشقانه می گذاشت که دل سنگ رو هم آب می کرد. خانومی که گوشش از این حرفا پر بود اهمیت نداد و گفت:
پسرک. دست از من بکش. من حوصله ی اون دختره ی ابله رو ندارم. مرا با تو چه کار. برو به سوی او. چرا که این دفعه دیگر کامنت نمی گذارد میاید و مرا سر و ته می کند. کاری نکن که با چنین کوته فکرانی دهن به دهن شوم.
و پسرک این گونه جوابید:
نه نرو. با من چنین نکن. آن دختر مثل بختک روی زندگی من افتاده و دست از سرم بر نمی دارد. من اورا دوست نمی دارم اما مدام ابراز محبت می کند هرچقدر ضایعش می کنم اما مثل آدامس به من چسبیده.
_این چیزها به من دخلی ندارد. خودت می دانی و دوست دختر منگلت.
_قدری درنگ کن. به من فرصت بده. نمی گذارم دیگر آزرده خاطرت کند. خودم آدمش می کنم تا دیگر در کار من دخالت نکند.آخر تقصیر من چیست که تو با من چنین میکنی؟
_من حوصله ی دردسر ندارم پسرک. راحتم بگذار. به جای این حرفها برو بگو دهنش را ببندد.
_این کار را هم می کنم. فقط باید از تو مطمئن شوم. از این که تا آخره عمر برایم خواهی ماند.
_من هیچ گاه چنین قولی نمی دهم. وظیفه ی توست که نگذاری او حتی راجع به من فکر کند، چه برسد به این چرندیات که می گوید.
...
و خلاصه بحث و جدل از طریق تماس تلفنی ادامه پیدا کرد. و از پسرک اصرار و از خانومی انکار. این جریان ادامه پیدا کرد...
تا اینکه یک روز سر ظهر که حتی خرها هم کپه ی مرگ گذاشته بودند موبایل خانومی زنگ خورد. دیرینگ دیرینگ...دیرینگ دیرینگ.
(خانومی با خواب آلودگی):جانم؟
_سلام ای دختر چشم سفید. این صدا را می شناسی؟
_جانم؟!؟! نخیر شما؟!
_(با صدایی ملتمسانه)من دخترک بی نوا هستم. چرا دست از سر دوست پسر من بر نمی داری؟نمی دانم که هستی. حتما جادویش کردی. من همین یک دوست پسر را دارم، اورا از من مستان. آخر تو دنبال چه هستی؟ هم من اورا دوست دارم هم او مرا.(خاک تو سر سادش)![]()
![]()
_خانوم محترم من با شما هیچ صحبتی ندارم. باره آخرتم باشه که زنگ میزنی.
و موبایل را ریجکت فرمودن و پس از آن نیز دو تماس دیگر که باز ریجکت. و خانومی قصه ی ما به خواب شیرینش ادامه داد. بعد از ظهر پسرک زنگ زد و خانومی از بس ریجکت کرد از نفس افتاد آخر سر جواب دادو با کلی دادو بیداد خاطر خویش را آزرده ساخت. اما به تمام کردن ماجرا می ارزید.
اما زهی خیال باطل. دخترک بی نوا دست بردار نبود. و خانومی را کچل کرد و باز اتفاق های شبیه این رخ داد. خانومی به طرز وحشتناک جدی با پسرک بر خورد کرد. اما...
پسرک هر جا نشست شروع کرد به خیال بافی که با خانومی دوست است و...(آره دیگه. از همین خالیایی که پسرا میشینن دور هم واسه هم می بندن)
و دخترک بی نوا مدام پست می زند و مدام برای خانومی با نیک نیم های متفاوت کامنت های رکیک می گذارد.
اما خانومی خوشگل قصه ی ما به بزرگواری خودش می بخشد.
قصه ی ما به سر رسید.
حال دوستان شما بگویید خانومی با این دو چه کند؟
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
..........................................
پ.ن1:خانوم ها! آقایون! داستان خیالی بود.![]()
![]()
![]()
پ.ن2:یلدا،هستی،پویان،میلاد،محمد،فرناز،نازنین،سینا،مجید،حامد،طاهره،امیر،آقایO،صدف،علیرضا،نسترن،نیساو... شماها کجایین؟![]()
پ.ن3:ناژین دلیلت اصلا منتقی نبود.![]()
پ.ن4:پارک وی رو دوباره رفتم دیدم. چهره ی نیما شاهرخ شاهی واقعا جذابه.
پ.ن5:هر کی رو لینک نکردم خواهشا یادم بندازه. من که هواس ندارم.
پ.ن.یکی مونده به آخر:می دوستمتون. بوس........بوس
پ.ن.آخر:نداریم.
تذکر:داشته باشید این پست اگه واسه من شر نشد.![]()
+ نوشته شده در سه شنبه 19 تیر1386ساعت 3:22 PM توسط ستایش |
چشمامو باز کردم، ظاهرا صبح شده بود. بدنم درد می کرد، سرم گیج می رفت، حتی نای بلند شدن نداشتم. از وقتی رفته همه ی حوصله ی منم با خودش برده. دستم رو بردم بالای سرم، دنبال موبایلم گشتم اما نبود. تازه یادم افتاد که دیگه بالای سرم نمی ذارمش. وقتی بابا لنگ درازم قرار نیست زنگ بزنه دیگه گوشی می خوام چی کار؟ نمی فهمم چرا به نبودش عادت نکردم. 38 روزه که تموم کردیم. همیشه بعد از اینکه تموم می کردیم زنگ می زد و به روی خودشم نمی اورد. اما این دفعه... همش احساس می کتم یه چیزی توی گلومه. داره خفم می کنه. نمی ترکه. نمی ذارم بترکه. فقط قورتش میدم.
با خودم گفتم: مهم نیست. فراموش می کنم. من همه چیزو راحت فراموش می کنم.
به زور از روز تخت بلند شدم و از اتاق بیرون اومدم. طبق معمول کسی خونه نیست. این تنهایی حالم رو به هم می زنه. خونه ی جدید هم باعث شده بیشتر احساس تنهایی کنم. داشتم عین گیج و منگا دور خودم می چرخیدم که صدای تلفن بلند شد. دنبالش گشتم. مثل همیشه نیست. 4تا تلفن توی خونس که همیشه ی خدا معلوم نیست کجان. مجبور شدم از اسپیک فون جواب بدم:جانم؟
_سلاااااااااااااااااااااااام . صبح بخیر. خانوم خانوما امروز از کدم دنده بلند شدن؟
_سلام. فرض کن راست. امرتون رو بفرمایید. کله سحر زنگ زدی. مگه اینجا کله پاچه بار گذاشتن؟
_برو گمشو. می دونم زود از خواب پا میشی که زنگ زدم. راستیییییییییییییی تو چطور حموم نیستی؟
_حموم؟ حموم چه خبره؟
_مسخره بازی در نیار؟ یادت رفته؟ تولد مهساس.
_مهسا؟مهسا کیه؟ آهان مهسا. نه یادمه.
_خل شدی ستایش. این پدر ژپتو پاک هوش از سرت برده ها.
از حرفش خندم گرفت. بیچاره نمی دونست یک ماهو نیمه تموم کردیم. با پوز خند گفتم: خیله خب باشه.می بینمت. کاری نداری؟
_تو چته؟
_هیچی. حوصله ی تل حرف زدن ندارم.
_می دونم. منم نزدم حالتو بپرسم. چند وقته خل وضع می زنی. البته همیشه همین جوری. اصلا به جهنم که نمی گی چته.
_هیچیم نیست عزیزم. خودم دوباره باهات تماس می گیرم. تا بعد بوس بوس
_باشه. می دونم که زنگ نمی زنی. بعد از ظهر می بینمت. بای
حالم از تلفن به هم می خوره. به خصوص وقتی که در مورد کارای غیر ضروری و حرفای اضافه ازش استفاده میشه. تولد مهسا هم شد قوز بالا قوز. کادو چی ببرم؟ چی بپوشم؟ خدااااااااااااااااا
.......................
آماده شدم. زنگ زدم آژانس. خودم رو توی آیینه نگاه کردم. آرایشم غلیظ بود، روی صورت یخ کردم ماسیده بود. چهرم سرد و خشک، چشمام بی روح تر از همیشه. اما برق می زنه. دختر خالم می گفت آدمای عاشق همیشه چشماشون برق می زنه. بهش گفتم این برق نیست دیوونه، اشکه. اشکی که نمی افته. بغضم هنوز جا خوش کرده. نمی دونم تا کی می خواد خودش رو نگه داره.
.....................................
سوار ماشین شدم. موبایلم رو جا گذاشتم. چه قدر بی اهمیت شده بود. احساس کردم خریدن یه دسته گل خالی از لطف نباشه. جلوی گل فوشی پیاده شدم. یه ماشین عروس جلوی درش پارک بود که خیلی هم خوشگل گل زده بود. با خودم گفتم چه عروس خوشبختی امشب توی این ماشین می شینه.
دسته گل رو سفارش دادم و منتظر ایستادم. کسی داخل مغازه شد.تلاشی برای دیدنش نکردم.
صدای مردونه و شمرده ای گفت: سلام آقا (...)
_سلاااااااااااااااااااااااااااااااام. حال شما؟ ماشین رو دیدی؟
_بله دیدم. عالیه. توی خوابم نمی دیدم. پسر تو یه دونه ای. ایشالا جبران کنیم.
_قربونت برم. وظیفه بود. حالا این آقا دوماد کجاس؟
_آلان میاد.
و از مغازه بیرون رفت. سرم پایین بود و داشتم با دگمه ها مانتو بازی می کردم. گل فروش هم روی دسته گل من دولا شده بود و با دقت تمام داشت تزیینش می کرد. دوباره کسی وارد مغازه شد و بغل من ایستاد. من فقط کفشاش و پارچه ی کت شلوارش رو می دیدم. ظاهرا قد بلند و خوشتیپ بود. ترجیح دادم بهتر ببینمش. سرم رو بلند کردم و اون هم همزمان با من این کار رو کرد. نگاههامون با هم تلاقی پیدا کرد.
وای! چی می دیدیم؟؟؟!!! بابا لنگ درازم بود. اونم توی لباس دامادی. لبخند روی صورتش ماسید. ناباورانه نگاش می کردم، دهنم خشک شده بود، تپش قلب گرفته بودم،توی اون سکوت صدای نفس های شمرده شمردم خیلی راحت شنیده میشد، قدرت نداشتم حتی پلک بزنم. مات و مبهوت فقط نگاش می کردم. اونم سکوت کرد. شاید به نفعش بود. برای اولین بار دلم برای خودم سوخت. خواستم دستم رو بلند کنم و بزنم توی گوشش، خواستم فحش بدم داد بزنم. اما نای لب به هم زدن هم نداشتم.
سرم رو انداختم پایین و به طرف در حرکت کردم. صدای پاشنه های کفشم روی کفپوش چوبی موزیک متن مناسبی بود.
..........................................................
سوار ماشین شدم. خیابونا برام یادآور خاطره بود. اتفاق هارو توی ذهنم مرور کردم. اشک از گوشه ی چشمم جاری شد. بغضم! بالاخره اونم شکست. مثل غرورم، مثل قلبم. آروم و بی صدا.
..............................................................................................................
پ.ن1:به قول یه دوست: صراحت گفتارم رو به سبک نوشتارم ببخش (بابت پستهای قبل)
پ.ن2:همیشه گفتم بازم میگم. اتفاق ها به هیچ وجه حقیقی نیستن. شاید 20% رو بشه به حقیقت نسبت داد، که اون رو هم برای این نوشتم که واقعی جلوه کنه.
پ.ن3:هی فلانی! از اینکه ستایش مهرگان 17ساله هستم هیچ ابایی ندارم. اونایی که از مستعار استفاده می کنن نمی تونن خودشون رو بپذیرن.
پ.ن4:کسی توی قم دنبال من نمی گرده. مگه اینکه بی کار باشه. دیدن ظاهر یه دختر وبلاگ نویس کار هیجان انگیزیه؟
پ.ن5:هوی!...باتوام! جوابت رو از دوست نتی پذیرا باش. فکر می کردم انقدر شعور داری که بفهمی ما با هم هیچ صنمی نه داشتیم نه داریم. اس ام اس دادم حالیت کنم اما نشد.
پ.ن6:اونایی که سعی می کن چیزایی بگن که کسی نمی فهمه یه مشت آدم ... که اگه بچلونیشون فقط ادعا ازشون می چکه. گنگ حرف زدن و نوشتن کار عبثیست. ازش نترس دوست من. هیچی بارش نیست.
پ.ن7:اینم جواب کسایی که بیشتر از وزنشون به نیوتن صحبت می کنن.
پ.ن8:من هیچ ادعایی ندارم. فقط احساس حضورتون خوشحالم می کنه.
پ.ن.یکی مونده به آخر:این رو از دوست وبلاگ نویست بپذیر بوس
بوس![]()
پ.ن.آخر:... هیچی. همون بوس بوس
+ نوشته شده در سه شنبه 12 تیر1386ساعت 10:27 PM توسط ستایش |
*عباد به خاطر دوست دخترش خودکشی کرده. خیلی فکر کردم.با خودم گفتم: چرا کسی برای من خودکشی نمی کنه؟
...
*مامانم موهای دو متریش رو کوتاه کرد. الان به 4سانت هم نمیرسه خیلی بهش میاد. شبیه سیبل شده. اما من هر شب موهای بریده شدش رو میگیرم دستم و گریه می کنم.
...
*میگه من دوسش ندارم. شایدم ترسیده و داره به من عذاب وجدان میده.اصلا به جهنم.حالم از همه به هم می خوره.
...
*از حرصش دست به هر خریتی دارم میزنم.دیگه کم مونده دودمانم رو به باد بدم.
...
*یه حالت سادیسمی پیدا کردم.از بس شمارش رو گرفتم دیگه حالم داره از خودشم به هم می خوره.
...
*می دونم برات عجیبه/این همه اصرار و خواهش/این همه خواستن دستات/بدون حتی نوازش.
رضا صادقی بعضی وقتا چه خوب میگه.
...
*کاش وقتی زنگ زد گوشی رو می دادم به اون پسره که بغلم وایساده بود.وای چقدر دلم خنک میشد.
...
*چه صدای مسخره ای داشت.دختره رو میگم.اسمش چی بود؟سارا؟عسل؟...؟نمی دونم.معمولا اسم ــــــــ ها چیه؟
...
*پشت تلفن چه خنده های شهوت انگیزی می کرد. می خواستم بهش بگم:"ببخشید خانوم صدای شما خیلی آشناس."شاید توی یه فیلم ـــــــــــ شنیدم.
...
*دختری که 12شب موبایل اون رو جواب میده معلوم الحاله دیگه. بی خیال بابا.خلایق هر چه لایق.
...
*اگه حوصلم بیاد سر جاش مقدمات حالگیری بعدی رو براش آماده می کنم.خداییش منم کرم دارما.
...
*برادرش برای هزارمین بار ازم پرسید: شما؟ دلم می خواست از پشت تلفن بزنم تو دهنش.
...
*وای! باورم نمی شه. به اندازه ی برادرش هم براش ارزش ندارم.
...
*نمی فهمم چرا داره وقت صرفم می کنه. چرا تمومش نمی کنه. حتما دوسم داره. نه؟؟؟؟؟
نه. نداره. می دونم نداره.
...
*اگه اون پسره ی احمق آشغال کثافت ... رو گیر بیارم.
...
*مزاحم زیاد دارم. نمی دونم چرا.
...
*بی ادب شدم. دست خودم نیست. اما بعضیا واقعا لیاقت بی ادبی رو دارن.
...
*یه اتفاقی برام افتاده که خیلی شخصیه. دلم نمی خواد بدونید چیه. فقط بدونید یه اتفاقی برام افتاده.
...
*این روزا همه چیز به طور وحشتناکی سر به سرم میزارن. کاش لااقل می تونستم برای خودم گریه کنم.
...
*تو این موقعیت به این نتیجه رسیدم که من چه قدر آدم خونسردی هستم. هر کس دیگه بود تو این همه فشار وسط امتحانا چی کار می تونست بکنه؟ خودکشی.
...
*شرایطم وحشتناکه. بفهم جرا آپ نمی کنم. چرا نظر نمی دم. چرا...
...
*شرمنده که قسمت نظرات رو همش می بندم.
...
*فعلا این پست رو داشته باشید تا بعد از امتحانا برگردم.
...
*راستی ... به من چیزی بگو از عشق،از این حالی که من دارم
من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم.
+ نوشته شده در جمعه 4 خرداد1386ساعت 2:20 PM توسط ستایش