تبليغاتX
Ye Bo0se Ko0cho0lo0

Ye Bo0se Ko0cho0lo0

The life is a big sin

 

 

 

 

 

 

 

+مطلب فوق را  فقط انسان های با فهم و شعور می توانند بخوانند.

+ نوشته شده در دوشنبه 30 دی1387ساعت 1:43 PM توسط ستایش |


اساسا بعضی ها دیگر دارند به ما فحش می دهند.

طبق معمول کوتاه می آییم

مدتی نمی باشیم

زت زیاد

+ نوشته شده در دوشنبه 25 آذر1387ساعت 6:52 PM توسط ستایش |


خدایش بیامرزد.
هر کجای این شهر که می روم یادگار اوست. (تلمیح به آهنگ رو در و دیوار این شهر)
هیچ کجا را هم الحمد الله از قلم نینداخته ایم.
نا خود آگاه است که اشک امان نمی دهد.
وگر نه ما که دلمان برایش تنگ نمی شود.

.........................

+خدایش ایضا بیامرزد.
هرچند دیروز تولدش بود.
"تولدش مبارک"

..................................................

پ.ن:خدا وکیلی این کامنت رو بخونید. "اگه میتونستم میشستم عقده های دلمو بات باز می کردم اما حیف که داغ اعتماد بتو هنوز رو دلم هست".    به من میاد با کسی این کارو بکنم؟!؟!؟                                                                                 

+ نوشته شده در جمعه 17 آبان1387ساعت 11:19 AM توسط ستایش |


فکر خیانتت دیوانه ام می کند.
اما از تو در عجبم،
کدام نیرویی ماورایی اینقدر بی شرمانه یاریت داد.
کاش وقاهت چشمانت را از نزدیک می دیدم.
کاش صدای قهقه ی مستانه ات را آن شب از نزدیک می شنیدم.
واله و شیدای چه کسی شدی که صداقتم را، عشقم را، امیدم را فروختی.
من جز مدارا با تو چه کردم.
چقدر بی هوا نابودم کردی.
تو حتی لکنت زبانم را نشنیدی، تپش قلبم را نفهمیدی.
شب های بی قراری و انتظار پشت خط تو چه طور بر من گذشت.
شاید تلفن را قطع کنی و جواب دل ساده ام را بدهی.
من حتی به یک دلجویی کوتاه هم قناعت می کردم.
اما تو حاشا کردی.
دلت حتی ذره ای هم برایم نسوخت.
دلت!
امان از دلت.
باور کرده بودمش.
این ماهیچه ی کوچک با من چه ها که نکرد.
چند شب پیش از آن 5شنبه(۱۸/۰۷) خواب بی وفایی ات را دیده بودم.
وقتی از خواب پریدم نماز شکر خواندم.
همه ی آنها خواب بود و من در حالی که نفس نفس می زدم لبخند روی لب هایم نشست.
چه زود خوابم را تعبیر کردی نامرد.
چشمم بی شرمی نگاهت را باور نکرد.
مثل دلم که بی وفایی ات را باور نمی کند.
دل است دیگر.
اما من مکالمه های طولانی و پی در پی ات را باور کردم.
و کثافت بودن بی حد و اندازه ات را.
همین طور حماقت خودم را در عشق نسبت به تو.
تو به التماسم اهمیتی ندادی.
من می خواستم معترف ضیافت های شبانه ات شوی.
شاید داغ عشق ننگینت کمتر بر دلم سنگینی کند.
ولی تو با بی تفاوتی هر اتهامی را رد کردی،
مرا هم پس زدی؛
و من ماندم دادگاهی که در ابتدا در آن شاکی بودم و...
حالا متهم به فریب خوردگی.
میان علامت سوال های بی شمار،
که چرا با من چنین کردی؟
من از دستت دادم
یا کس دیگری تو را از من گرفت؟
......
بدون تو هم می شود نفس کشید بهترینم.
اما... به سختی.

+از من رمیده ای و من ساده دل هنوز/ بی مهری و جفای تو باور نمی کنم/ دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این/ دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم

+من چیزی از نامردی نمی دونم. اگر بلد بودم نه دیگه دلم می سوخت. نه حال و روزم این بود.

+ نوشته شده در سه شنبه 30 مهر1387ساعت 8:28 PM توسط ستایش |


می دانی گلم!
تو حیف شدی
اگر داوران این نقش آفرینی ماهرانه ات را می دیدند.
قطعا برنده ی جایزه ی اسکار تو بودی.
اما حیف که جز من
کسی شاهد بازی فریبنده ات نبود.
بازی چشم ها و لب ها.

+ نوشته شده در شنبه 27 مهر1387ساعت 12:58 PM توسط ستایش |



خب عزیزم
با عدم احتساب دقیق دقیقه ها
فکر می کنم همین موقع ها بود
که زنگ می زدم و پشت خطت می ماندم.
تا صبح که خواب به چشمم نیامد.
بعد از آن هم که انکار خونسردانه ات دردی را دوا نکرد.
و من از آن شب تا به الآن
مدام با خودم فکر می کنم
پس آن حرف ها
آن حرف ها
آن حرف های قشنگ
چه بلایی سرشان آمد؟!
چه بلایی سر من آمد؟!
با من در خودت چه کردی؟!
چه طور کنارم گذاشتی؛ بی هیچ دلیلی.
در عرض چند ساعت چه طور من را فروختی.
من این همه پستی را چه طور در تو ندیدم.
چه طور باورت کردم.
نه
تو فقط به من بگو
فقط بگو
چه طور ترکم کردی؟!

+ نوشته شده در جمعه 26 مهر1387ساعت 0:54 AM توسط ستایش


بگذارید
سبیل هایتان، مظفر الدین شاه را از رو ببرد.
و ابروهایتان، پاچه ی بز را رو سفید کند.
و با پشم های صورت و دست و پا و... کارخانه ی پشم ریسی افتتاح کنید.
"
"
"
شاید رستگار شوید و شما را مدرسه راه بدهند.

ما که رستگار نشدیم؛ در نتیجه امسال را غیر حضوری می خوانیم. لطفا ما را در این مهم یاری نمایید.

+سخت نگیر گلم! پشم هم چیز خوبیست.

+ نوشته شده در جمعه 5 مهر1387ساعت 5:2 PM توسط ستایش


هنوز برام عزیزی
هنوز برام همونی
به خاطر تو می رم
می خوام اینو بدونی

باز چرا خیس چشمات
باز چرا غصه داری
هیچی نگو می دونم
دیگه دوسم نداری

من که گذشتم از عشق
به خاطر دل تو
هر کاری گفتی کردم
که حل شه مشکل تو

من که به خاطر تو
از خودتم گذشتم
این شده حال و روزم
این شده سر گذشتم

+ای بابا...

پ.ن۱:امیدم نا امید شد.

+ نوشته شده در جمعه 5 مهر1387ساعت 4:43 AM توسط ستایش


ما برای امیر شهیار می میریم.
ما عاشق مهدی اسدی می باشیم.
ما قلبمان برای بهرام رادان می تپد.
ما دلمان برای سیاوش خیرابی (بهرام) ضعف می رود.
ما دیوانه ی حسام یاریار شده ایم.
ما حسین تهی را می پرستیم.
ما armin2@fm را شدیدا دوست می داریم.

و ما می خواهیم همه ی اینها را بوس (کوچولو؟!)، نه بوس(بزرگ)، نه یکم بیشتر کنیم.
اما حیف که ماه رمضان است و این کار ها خلاف شریعت می باشد.

+حالا ما با این همه عشق سوپر استاری چه کنیم؟؟؟

هی تو! حالا هی گیر بده که چرا من بیشتر از بوس بزرگ نمی کنمت. آخه تو که هیچ کدوم از اونا نیستی.

+ نوشته شده در جمعه 15 شهریور1387ساعت 2:10 AM توسط ستایش



ما می خواهیم غضروف گوشمان را سوراخ کنیم، اما مامان نمی گذارد.
ما می خواهیم درس بخوانیم، اما منتظر جواب اقامتمان هستیم.
ما می خواهیم کلاس تنیس برویم، اما پول نداریم.
ما شدیدا پول لازم می باشیم اما با پدر قهر هستیم.
ما دوست داریم خودمان را دچار عشق مجدد بکنیم، اما نمی شود.
ما به دوست هایمان که با Love Boy Friend هایشان ازدواج می کنند حسودی می کنیم، اما چاره نیست.
ما دلمان می خواهد کله ی دختران مطلقه را که به طرز عجیبی شبیه Lucky Lock هستند را بکنیم، اما چه فایده.
ما می خواهیم به جای این دختران خوشبخت که شوهرهای بسی خوشتیپ و بسی بسی پولدار می کنند باشیم، اما نیستیم.
ما دوست داریم شبیه دافی های دلاری شویم، اما استحقاقش را نداریم.
ما می خواهیم رانندگی کنیم، اما هجده سالمان نمی شود.
ما می خواهیم مثل گذشته عشوه شتری بیاییم و دلبری کنیم، اما نمی توانیم.
ما دوست داریم دیگر کسی به ما نگوید یخ و تفلون هستیم، اما باز می گویند.
ما مشددا طالبیم پاریس هیلتون را با آن هیکل لاغر مضحک خفه کنیم، اما دستمان نمی رسد.
ما می خواهیم دهان کسانی را که وبلاگمان را فیلتر کرده اند سرویس کنیم، اما دچار کمبود جربزه هستیم.
ما...
ما بسی خسته و تنگدل می باشیم، شما چطور.

+ نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387ساعت 0:0 AM توسط ستایش


 

زیاد سخت نمی گذرد.
فراموش می کنیم.
دیر یا زود از خاطر ما پاک می شوید.
از قلبمان را...

 

 

نمی دانم.

+ نوشته شده در یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 1:26 AM توسط ستایش


فندک رو داد دستم. گفت:
_یالا دیگه
_چی کار کنم؟!
_دستم رو بسوزون
_برای چی؟!
_می خوام هر وقت به زخمش نگاه می کنم یادت بیافتم. می خوام توی همه ی لحظه هام باشی. نمی خوام حتی یه لحظه فراموشت کنم. فهمیدی؟ حالا روشنش کن.
_اگه نباشه، یادم نمی افتی.
_بد قلقی نکن ستایش. معلومه که می افتم، اما...
بهش نگاه کردم. توی چشماش پر از اشتیاق بود. چشمام رو بستم و فندک رو روشن کردم و بردم طرف دستش. یه آه کوتاه کشید. نگاهش کردم. گفت:
_سوزوندی بی انصاف
_لوس نشو. خودت گفتی.
_قربونت برم بازم می گم. این زخم که چیزی نیست.
نگاهی به دستش انداختم. عاشق دستاش بودم. پوست زمختش ملتهب شده بود. گفتم:
_حالا که چی؟
_جاش می مونه. جای سوختگی همیشه می مونه. حالا دستت رو بیار.
_من! نه. حرفشم نزن.
_اذیت نکن ستایش. تو قول دادی.
_قول ندادم دستم رو بسوزونی.
_باید همیشه یادم باشی. حتی وقتی پیشت نیستم.
_مگه قراره بری؟
_نه نه نه. حالا به هر دلیلی که از هم برای یه مدت خیلی کوتاه جدا شدیم. دستت رو بدم ستایشم. همه باید بدونن تو مال منی.
دستم رو دراز کردم و باز چشمامو بستم. سوزش اذیتم می کرد. پلکام رو فشار دادم. تموم شد. چشمام رو باز کردم. گفت:
_سوخت؟
سرم رو به علامت تایید تکون دادم.
_الهی بمیرم... الهی قربون دستای سفیدت بشم... می کشمت اگه بفهمم کسی دستت رو گرفته.
دستم رو گرفت و جای زخم رو بوسید. با بی تفاوتی گفتم:
_من خوش زخمم. جاش میره.
نگاهم کرد... گفت:
_یعنی می خوای بگی فراموشم می کنی؟
_نه... می خوام بگم این زخم سطحیه. هر چی باشه یه روز پاک میشه. اون تویی که فراموش می کنی. من زخم عشق تو رو روی قلبم گذاشتم. اونجا تنها جایی که هیچ وقت پاک نمی شه.
---------------------------

پ ن۱:سخت نگیر گلم. مثل همیشه یه قصه بود فقط.

+ نوشته شده در شنبه 5 مرداد1387ساعت 2:42 AM توسط ستایش


*چهار ماه و نیم نبودم
*تایپ فارسی چقد سخت شده
*دلم تنگیده واست. خیلی
*امتحانامو مثل خر خوندم و مثل خر گند زدم.(اینم از نهایی)
*کنکور دارم و تمام روز به این فکر می کنم که از کجا شروع کنم
*حالت سادیسمیم تشدید پیدا کرده.
*من عاشق ماشینم. برای آدما به اندازه ی قیمت ماشینشون ارزش قائلم.مسخرس.
*شما به یه دوست پسر زود رنج که 2تا بنز و یه BMW بالای 150 میلیون داره چی کار می کنید؟ می پیچونینش؟
*احساس می کنم دیگه عاشق نیستم. خوبه؟! بده؟!   قطعا بده.
*می خوام از این مملکت، از این جهنم برم. چی کار کنم؟
*مثل یه بز معلق شدم. وسط زمین و هوا. خودمم نمی دونم دارم چه *هی می خورم.
*لباتو می خوام......................جوووووووووووووووووووووووون.
بیا
*بر می گردم.
بوس....................بوس

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 11:40 PM توسط ستایش


دیدمش
بالاخره دیدمش
بعد از چند ماه.
درست توی کت و شلوار.سنگین و موقر.
مثلا می خواد بگه خانوم بازی رو گذاشته کنار.
دلم می خواست بهش تبریک بگم.
بابا گفت زشته.
می خواستم بگم: آقای ب...تی! هیچ کس مثل اون خانوم برازنده ی شما نبود.
الحق و الانصاف خدا خوب درو تخته رو جور کرده.
مرسی خدا. مرسی که جواب هرکس رو توی همین دنیا می دی.
من می خواستم ببینم. می خواستم با چشمای خودم ببینم زن این آشغال بالاخره کی میشه.
کی گفته پسری که همه ...ی خورده آخرش یه زن آفتاب مهتاب ندیده می گیره؟!
هان؟!
من با چشمای خودم دیدم و باور کردم.
لیاقت اون عوضی همون دختر مطلقه ی ج__ه بود.
امشب می خوام نماز شکر بخونم.
مرسی خدا. خیلی حال دادی.
.................................................
پ.ن1:دلت برام تنگ شده! می دونستم.
پ.ن2:چشمای خودمه.
پ.ن3:بی حوصله ام. خیلی.
پ.ن4:سعی می کنیم سریع تر آپ کنیم. البته فقط سعی می کنیم.

+ نوشته شده در جمعه 3 اسفند1386ساعت 0:5 AM توسط ستایش |


از فرط بی خیالی بود
یا کنجکاوی
نمی دانیم.
ما، منتظر شما نبودیم.
یک صدای مردانه، که در پشت آن پسری پیدا بود.پسری عجیب.
نیازی به حضور یک آدم جدید نداشتیم.
نه پدر می خواستیم،نه مادر
دوست هم که الی ماشاالله.
دوست پسر هم که اصلا حرفش را نزن.
شوهر را نگو که هنوز دهنمان بوی شیر می دهد.
عشق...
اهل این حرفها نمی باشیم.
پس بی خیال. کلا فکر نمی کنیم.

+آقاهه!
به ما بگویید یعنی چه؟ ما بسی خنگ تشریف داریم.
معنی حضورتان را نمی فهمیم.
(زود قضاوت نکن. بفهم حرفمو)

+عشق اول فقط یه خاطره است
 عشق بعدی همان فاجعه است.
 عشق همیشه در مراجعه است.
(بی ربط بود)

هنوز هم منظور خدا را نمی فهمیم. خدایا با ما شوخی دارید؟ !

شاید هم نفرین هایشان دارد می گیرد.
هنوز هم لحظه برای ما تصمیم می گیرد.
..........................

پ.ن1:عجب برفی. عجب تعطیلات غیر منتظره و مزخرفی. عجب خونه نشینی اعصاب خورد کنی.
پ.ن2:این برفه اومده ولم نمی کنه. خدا جون! منو می بینی؟ پس بی خیال. پوسیدیم توی این خونه.
پ.ن3:خدارا صد هزار مرتبه شکر که بهار و شهپر جون همین نزدیکی ها می باشند. شیرین هم که قهریده. یلدا هم ادا اطفارش زیاد می باشد. خدا بهار را (بدون دوست پسرش) برای ما حفظ کند.
پ.ن4:از بعضی ها بابت وویس ممنونیم. بیسیار بیسیار زیاد. ما گفتیم جبران می کنیم.اما راستش نمی دانیم چه طور.
پ.ن5:ما شرمنده می باشیم از بس می خندیم.
پ.ن6:به قول بعضی ها:رضا صادقی معجزه می کند یا جادو که این طور ستایش را به هق هق می اندازد.
پ.ن7:دلمان لک زده برای آقای طاهری. برای زنگ فیزیک. (یواشکی، بوس بوس آقای طاهری)
پ.ن.یکی مونده به آخر:همتون رو می دوستم.
                          بوس بوس
پ.ن.آخر:___________________________

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 دی1386ساعت 10:58 PM توسط ستایش |


ما از خودمان المثنی گرفته ایم
ما آدم دیگری شده ایم
ما دیگر به یاد شما نمی افتیم
ما چشمه ی اشکمان خشک شده
ما قلبمان را فشرده کردیم،
دیگر به آن راحتی نمی شکند
ما شما را از قلبمان انداختیم بیرون
شما دیگر یک جای special  در قلب ما ندارید.

جدی نگیرید! جملات بالا تنها نوعی تلقین می باشد.
چون در همین لحظه که مشغول تایپ می باشیم قطره های اشک امان نمی دهند.

+شما هنوز در این ماهیچه ی تپنده پادشاهی می کنید.
+من اینجوری نبودما..................................... اینجوری شدم.

پ.ن.مهم:نوشته ی بالا فقط یک نوشته می باشد و هیچ ارزش دیگری ندارد.
پ.ن1:شب یلدا و مهمونی و ...اینا بد جور خوش گذشت. حافظ هم حالی به حولمان داد.
پ.ن2:با تاخیر.... شب یلدا،عید باستانی مبارک. یلدا جونی شبت مبارک.
پ.ن3:ببخشید اگر بنده بسی بی وفا می باشم.
پ.ن4:خیلی نوکرما...
پ.ن5:بوس................. بوس............
پ.ن.یکی مونده به آخر:یاد اون بوس بوس های پر انرژی بخیر.
پ.ن.آخر:پر انرژی نبود؟!؟!؟ پر انرژیش می کنیم،
بوووووووووووووووووووووووووووووووووووس
بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

+ نوشته شده در شنبه 1 دی1386ساعت 1:39 AM توسط ستایش |


هی فلانی!

زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده ی کوچک
آن هم از دست عزیزی
که تو دنیارا
جز برای او نمی خواهی
بی گمان شاید همین باشد.


+چرا با اینکه می دونم خطا کرده
هنوز دلگرم امیدم که.....برگرده

+واسه من همین خیالتم بسه.
_________________________
پ.ن.آخر:این گزینه ی "وبلاگ های دوستان" توی مدیریت چیز خوبیه. آدم می فهمه کی و کی آپ کرده.دیگه پس لازم نیست بیایم خبر بدیم.
درسته؟

+ نوشته شده در جمعه 9 آذر1386ساعت 1:25 PM توسط ستایش


سخته
قبول کن خیلی سخته
بعد از سه سال
سه سال عقد بستگی و اندی قبل از آن
و بسی مکافات
یکی وسط جمع میگه:سکه هارو از حلقومش می کشم بیرون
_غلط می کنه مهریه رو تمام و کمال نده.
_شده با قاضی ساخت و پاخت کنم،می کنم برای اینکه این آشغال آدم بشه.
ترو خدا بسه.
یه قلب این وسط له شده
یه آدم اینجا خورد شده
یه دختر...
اسم مهریه رو نیارین.کسی مهریه نمی خواد.فقط یکی بیاد توضیح بده بگه چرا؟
بگه به چه حقی؟
پس تکلیف اون حرفا چی میشه؟
اون ابراز علاقه ها. من بی تو میمیرم، تو زندگی من هستی،خدا تورو به من هدیه داد ...
نگو بی خیال.
بگو چه طوری یه مرد،مرد که نه یه نامرد.بعد ازسه سال عشق و عاشقی کارش به جایی رسید که پیغام پسغام بده:دیگه نمی خوامت.
حتی نیومد تو چشاش نگاه کنه و بگه:ببین عزیزم! من بی شرفم.بعد از سه سال که می گفتم میمیرم برات حالا می خوام بگم گ_________________ه خوردم.
احمقایی مثل من گفتن:مردا همه مثل همن.
لبخند زد و گفت:نگو ستایش.اون با همه فرق داره.
آره.فرق داشت. بی شرف تر بود. نامرد تر بود. پست تر بود
حیف اسم مرد.حیف مفهوم مردی.
از مردی فقط یه آلت ت______________لی کذایی مونده.
گریه می کرد و می گفت:کاش مرده بود ستایش. کاش مرده بود.
اگه مرده بود تا آخر عمرم براش گریه می کردم.

اما حالا این بی وفایی رو کجای دل باید جا داد.
آخه چه طوری تونست؟ جواب چی رو داد؟ نون نمکی که خورده بود؟
کاش آدم از خدا نترسه و فحش مرده و زنده و خواهر و مادر نثارش کنه.
اما آخه چه فایده.
این دل دیگه دل نمیشه. این درد دیگه تمومی نداره.
خونشون مثل خونه ی عزادار بود.باباش گریه می کرد. همه گریه می کردن.
بابام از زبونش چه حرفایی که نزد.
نه______________________نه________
اینا مهم نیست.به خدا مهم نیست.
مهم همون احساسی بود که با خفت مرد.
همون عشقی که خیلی بزرگ بود خورد شد و مرد.
می گفت:خودش بیاد بهم بگه.باهام حرف بزنه. قانعم کنه.
کاش دردش رو به خودم می گفت.راحت تمومش می کردم
.
اما نکرد.جنمشو نداشت.آدمش نبود. می دونست حرفی برای گفتن نداره.
رفت.
به درک که رفت.
اما اینجا دیگه آخر خطه.
............................................
حیف اسم مرد. حیف مفهوم مردی
که روی جنسی بذارن که همه ی اعتماد به نفسش توی آلت ت___________لیش جمع شده.
_____________________________

+توقع همچین پستی رو داشتین؟
پست قبل مقدمه بود.

+ نوشته شده در جمعه 2 آذر1386ساعت 1:3 AM توسط ستایش |


مردان در صيد عشق به وسعت نامنتهايي نامردند،

 تا وقتي مطمئن به تسخير قلب زن نشدند،

 گدايي عشق ميکنند.

 اما همين که مطمئن شدند...

 مردانگي را در کمال نامردي به جا مي آورند.

                                                                          "دکتر علي شريعتي"

+ نوشته شده در یکشنبه 27 آبان1386ساعت 11:8 PM توسط ستایش


فردا روز خوبیست
نه.
شاید فردا روز خوبی باشد.
فردا به ما تبریک می گوییند.
فردا مارا بوس کوچولو می کنند.
فردا یادشان می آید که مارا دوست دارند.
فردا به ما کادوهای خوشگل می دهند.
 
فردا ظاهرا قرار است ما متولد بشویم.

+اما چیزی کم است،
شما که نمی دانید.

     بالاخره ۱۷ سالمان تمام شد.

                     تولدم مبارک

+ نوشته شده در جمعه 25 آبان1386ساعت 9:58 PM توسط ستایش |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

یه بوس کوچولو برای اونایی که خیلی باحالن, یه بوس کوچولو برای اونایی که همیشه میخندن, یه بوس کوچولو برای اونایی که دلشون گرفته, یه بوس کوچولو برای اونایی که دوسم دارن . اما همه ی بوس های کوچولوی دنیا برای تو که اندازه ی تمام دنیا دوست دارم.


صفحه نخست
پست الکترونیک


SeLeCtIoN

سخت نگیر
تولدت مبارک
من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم
دلم تنگ شده
عادت می کنیم
همه گرفتارند
وقتی که دیگر نبود
کسی به اسم مرد
آرشیو پیوندهای روزانه


ThE oThErS

دی 1387

آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385



BeAuTiFuL MiNd

لافکادیو_یلدا
TaKe It EaSy
معمولیه معمولی_عیسی
الاغی که ینجه رو می فهمید
همه
Party Girl
هندونیسم
دختر کوچولو_ناژین
زندگی نغمه ای تکراریست_پویان و هستی
پیشی کوچولو
قبض روح
The high road
امید ابدی
طاهره
حسرت_مجید و مهرناز
جسد
Beauty
شیطان مخفی_فریما و زاهده
صدف جون
زندگی دیجیتالی_حامی
میخچه
You Stay With Me
دفتر عشق_مهدی
دنیای دروغین_محمد
جنگلی به نام آزادی
گربه سگ
بابا لنگ دراز
برکه ی تنهایی_کیومرث
حرف دل_علی
آفتاب گردان